تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
اسپ ، با جگرى خسته و ديدگانى پر خون مىآورم . گردن همهء آنها سركشان خاقان نرم گشت و زبانشان چرب و دلهايشان پر از خون گرم شد . اينك خودم با سپاهيانم به كام دل نيكخواهان از پس اين نامه مىآيم . آنگاه شتران بادپاى و كفك افكن همچون باد غرّان از جاى برفتند و آن نامه را ببردند . چون نامه به نزديك نرسى رسيد ، دل آن پادشاه از شادى بردميد . موبد موبدان و خويشاوندان پهلوان او به پيش او برفتند و خروشى به شادى از ايران برآمد . دل نامداران از براى آن گناهشان از شرم شاه پيچان بود . پس همگى راهجوى و خردمند ، به پوزش خواهى نزد موبد رفتند و گفتند : همانا كه انديشهء كژ و فرمان ديو ، دل مردم را از راه پروردگار دور مىسازد . چه كسى گمان مىكرد كه با آن سپاهيان اندك ، يزدان در آسمان را بگشايد ؟ براستى كه اين شگفتىاى است كه از گمان و انديشهء دانايان و خردمندان نيز مىگذرد . اينك چون بخواهى پاسخ آن نامه را بدهى ، اين پوزش ما را نيز بايد بنويسى تا اگر چه گناهانى از بزرگان سر زد ، ليك شايد كه آن شاه نامبردار بر ما بخشايش آورَد . نرسى كه چنين شنيد ، پذيرفت و گفت : اين چنين مىكنم تا كينه را از دل شاه بيرون سازم . پس زود پاسخ آن نامه را بنوشت و خوب و زشت را در آن نامه پديدار ساخت و گفت : بدان كه ايرانيان از پِى درد و رنج و سرزمين و فرزند و گنج بود كه چون از شاه نامبردار نااميد شدند ، خاقان چين را پناه خود گرفتند . اين كار ايشان نه از دشمنى بود و نه از رنج و كين و نه كسى ديگر را بر شاه برگزيدند . اكنون اگر شاهنشاه پيروز ايشان را ببخشد ، همانا كه شب تيرهء آنها را روز خواهد ساخت . آنگاه موبدى به نام برزمهر به سوى شاه گيتى رفت و آن نامه را ببرد و همهء رازها را بر او بگشود . شاه از شنيدن گفتار او خشنود گشت و آن آتش تيز ، ديگر بىدود شد . پس همهء خردمندان چغانى و ختلى و بلخى و بخارى و موبدان غرچه با باژ و برسم به دست ، نيايش كنان ، آتش‌پرست گشتند . همهء كسانى هم كه توانايى داشتند ، هر سال با باژ و ساو به درگاه او مىرفتند .