ميل برآوردن بهرام گور بر مرز ايران و توران بهرام گور در مرو بيآسود . چون شاه و چهارپايان جنگى آسوده گشتند ، ديگر روانش ستيز را بر نرمى برگزيد و دلش آهنگ رزم بخارا كرد . پس در يك شبانروز به آموى « 1 » رفت و ديگر از آن شكار و بازيها ، آهنگ گيتىستانى بكرد . يك پاس از شب گذشته بود كه از رود آموى و ريگزار فرب « 2 » بگذشت . چون روز فرا رسيد و خورشيد همهجا را زرد ساخت و آن پيراهن لاژوردين شب را بيانداخت ، همهجا از گَرد آن سپاهيان به سياهى پَر چرغ گشت و شاه از ماى و مَرغ « 3 » بگذشت . همهء سپاه تركان را برهم زدند و زمينهايش را به آتش كشيدند . از بيم آن كار ، ستاره نيز دامان ماه را مىجست و پدر بر پسر راه مىجوييد . پس همهء پيش روان و پيران و دشنهگذاران جوان ترك پياده و به خوارى و خاكسار و پر از خون دل به پيش بهرام رفتند و گفتند : اى شاه بزرگ و بلند اختر كه بر آزادگان گيتى مهترى ، اگر خاقان گناهكار گشت و از پيمان شاه بيزار شد ، ليك تو خون سر بىگناهان را مريز زيرا كه ستيز بر نامداران پسنديده نباشد . اينك اگر از ما باژ بخواهى ، روا باشد . پس چرا ديگر سر نامداران را از تن جدا مىسازى ؟ ما همگى از مرد و زن بندگان تو هستيم و در رزم از افكندگان تو مىباشيم . دل بهرام شاه بر ايشان بسوخت و چشم خشم خود را با دست خِرد بدوخت . پس آن شاه يزدان پرست دست پهلوانان ايران را از خون ريختن بازداشت و پر انديشه شد . چون بدين سان شاه بر ايشان مِهر آورد ، دل آن مردان آشفته ، آرام گرفت . مهتر مهتران ايشان به پيش شاه رفت و بپذيرفت كه هر سال باژى گران به دو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 132
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٣٢
هامش
( 1 ) - آموى شهرى بر كرانهء رود آموى يا جيحون مىباشد كه به آن آمل چار جوى ( چهارجوى ) نيز مىگويند .
( 2 ) - ر . ك . ج 2 از كتاب حاضر ، ص 229 .
( 3 ) - ر . ك . ج 1 از كتاب حاضر ، ص 186 183 .