جاى ما بماند و پاى ما از اينجا گسسته نگردد . آنگاه ايرانيان موبدى خردمند و با دانش و پاك انديش به نام هماى را برگزيدند تا كمر به آن چاره ببندد . سپس از سوى ايرانيان ، نامهاى بندهوار به سوى شهريار چين بنوشتند و در آغاز نامه گفتند : بدان كه ما بندگانى هستيم كه سر به فرمان و خواست تو نهادهايم . هرچه را كه در ايران زمين باشد ، به همراه پوزش و آفرين و باژ و ساو به نزدت مىفرستيم زيرا كه توان جنگ با تركان را نداريم .
هماى خجسته به همراه نامدارانى پاكيزه انديش از ايران به نزد خاقان آمد و پيام آن بزرگان را به دو بداد . دل شاه توران از شنيدن آن پيام شاد گشت . آنگاه هماى از آن جنبش تيز بهرام شاه و اين كه با سپاهيانش شتابان از ايران برفت ، براى آن خاقان گرانمايه سخن گفت . با شنيدن آن سخن ، ديگر دل و جان خاقان همچون گل بشكفت . پس خاقان چين به تركان گفت : بدانيد كه ديگر بر چرخ گردنده زين نهاديم و روزگار به كام ما گشت . براستى كه چه كسى بجز ما با اين خِرد و هوش و درنگ ، ايران را بىجنگ بدست آورد ؟ خاقان به آن فرستاده درم و دينار چينى و چيزهاى بسيار ديگرى بداد . آنگاه پاسخ آن نامه را بنوشت و گفت : خِرد با جان پاكان يار باد .
من نيز بر آنچه كه اين فرستادهء راستان بگفت ، همداستان گشتم . پس چون من با سپاهيانم به مرو بيآيم ، با دادگرى و خِرد و رنگ و بوى ، روى گيتى را همچون پَر تذرو بسازم و شير را با آب در جويها روان گردانم . سپس در آنجا مىمانيم تا اين كه باژ ايران از آن سرزمين دليران و شيران برسد . پس به مرو مىآيم و از آن پيشتر نمىروم زيرا كه نمىخواهم هيچ رنجى از سپاهيانم به شمايان برسد .
چون فرستاده تازان به ايران رسيد و آنچه از خاقان ديده و شنيده بود ، بگفت ، خاقان نيز سپاه خود را به مرو درآورد . همهجا از گَرد آن سواران سياه شد . آنگاه چون آسوده شد ، به خوردن پرداخت و هيچكس به ياد بهرام نبود . از آن همه بانگ چنگ و تنبور در شهر مرو ، هيچكسى را خواب و آرام نبود . خاقان سپاهيانش را بر آن دشت رها ساخته و هيچ نگاهبان و ديدهبانى نگماشته بود . روز و شب به شكار و مِى و بزم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 129
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٢٩