تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠

و نِى و چنگ سرگرم بود و از كار جنگ ناترس بود . تنها به رسيدن باژ ايرانيان چشم دوخته بود و از دير آمدن آن دلش پر از خشم بود . تاختن بهرام گور بر خاقان چين از سوى ديگر ، بهرام ، بيدار و سپاه را از دشمن نگهدار بود . شب و روز كارآگاهانى گماشته بود و روز را به بزم و ميگسارى نمىگذرانيد . چون به بهرام شاه آگهى رسيد كه خاقان با سپاهيانى چند در مرو است ، سپاهيان خود را بىهيچ بنه‌اى و با دو اسپ به همراه هر يك ، به آذرگشسپ آورد و شب و روز همچون باد با جوشن و كلاهخود رومى در راه بتاخت . آنگاه به مانند سيلى از كوه سرازير گشت و از راه اردبيل به آمل آمد و از آمل نيز به گرگان و از گرگان به شهرنسا رفت و يكى از پارسايان در پيش او راهنماى بود . و بدين گونه شب و روز بر كوه و بيابان و بيراهه برفت . در روز ديده‌بانانى را گماشته بود و در شب تيره پاسبانانى را . بهرام شاه چنان به نزديك شهر فرود آمد كه تذرو پرّان نيز بدانگونه نمىپرد . در همان هنگام يكى از كارآگاهان بيآمد و به دو گفت : خاقان از كار بزرگان ، دور است و در انديشهء شكار در كشميهن « 1 » مىباشد و شب و روز ، اهريمن دستور اوست . بهرام كه چنين شنيد ، شاد گشت و همهء آن رنجها بر تن او باد شد . پس يك روز را در آن جايگاه بيآسود و چون خودش و سپاهيان و اسپان بيآسودند ، به هنگام روز چون خورشيد گيتىفروز از كوه سر برآورد ، به كشميهن آمد . گوشها پر از نالهء نفير و چشمها پر از رنگ درفش بود . از آن نخچيرگاه هياهو و خروش برآمد و گوش شاه و سپاهيان پر از آواز شد . از آن آواز گوش شير نيز بدريد و گويى از ابر ، ژاله باريد « 2 » . آن

هامش
( 1 ) - كُشْمَيْهَن شهركى در شمال مرو و جنوب آموى بوده است . حدود العالم ، ص 301 استخرى ، مسالك و ممالك ، ص 209 شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده كشميهن .
( 2 ) - دينورى در توضيح اين صداها و نقش آن در پيروزى بهرام مىنويسد : « گويند بهرام دستور داد هفت هزار گاو نر را كشتند و پوست آنها را با خود برد و هفت هزار كره اسب يك ساله هم همراه خود برد . . . [ چون به نزديكى خاقان در كشميهن رسيد ] دستور داد پوست گاوها را باد كردند و در آن سنگ ريزه ريختند و چون خشك شد ، به گردن اسبها آويختند . و همين كه نزديك اردوگاه خاقان كه در صحرايى در شش فرسنگى مرو اردو زده بود رسيد ، دستور داد شبانه كره اسبها را رها كردند و آنها را به پشت اردوگاه خاقان راندند . از آن پوستها و ريگها و دويدن كره اسبها چنان هياهو و غريوى برخاست كه از صداى ريختن كوه و صاعقه شديدتر بود . تركان چون اين هياهو را شنيدند ، سخت ترسيدند و نمىدانستند چيست . هر چه اسبها نزديك تر مىشدند ، صدا بيشتر مىشد . ناچار اردوگاه را رها كردند و گريختند و بهرام در تعقيب ايشان بود . » الأخبار الطوال ، ص 85 - 84 . نيز : مجمل التواريخ و القصص ، ص 70 .