خشم و پيكار و شور به پيش بهرام گور بيآمدند و سخنان درشتى به شاه بگفتند كه :
همانا كه بخت فروزانت به تو پشت كرد . در هنگامى كه سر همهء شهرياران به رزم گرم است ، دل تو به بازى و بزم آهنگ دارد . اين گنج و سپاه و ايران زمين و تخت و تاج در پيش چشم تو خوار هستند . شاه كه چنين شنيد ، به آن موبدان راهنماى گفت : بدانيد كه دادار گيتى - همو كه دانش او از دانش همهء خردمندان برتر است - ياور من مىباشد . پس به پيروزى آن پادشاه بزرگ ، من ايران را از چنگال گرگ نگاه مىدارم .
به بخت و سپاه و شمشير و گنج ، اين درد و رنج را از كشور مىگردانم . ليك بهرام باز هم به همانگونه به بازى پرداخت و ديدهء آن سركشان ازو پر از خون بود . همه مىگفتند : براستى كه دل مردم پارسا از اين شهريار مىپيچد . ولى در همان هنگام دل بهرام شاه بيدار بود و از براى آن آگهى پر از انديشه بود و پنهانى كار سپاه را مىساخت و هيچكس در گيتى راز او را نمىدانست . همهء مردم ايران از كار او پر از بيم بودند و از آن همه انديشه دلشان به دو نيم گشته بود . همگى از آن شهريار نااميد شدند و ديگر تن و كدخدايى را خوار گرفتند .
سرانجام به بهرام شاه آگهى رسيد كه : سپاهى از چين به درون ايران آمد . شاه كه چنين شنيد ، گستهم - كه پهلوان و دستور بود و هر رزمى برايش همچون سور بود - و مهرپيروز خرّاد و مهربرزين فرهاد و بهرام و پيروز بهراميان و خزروان و رهّام و اندمان و شاه گيلان و شاه رى - كه به گاه جنگ پايمردى مىكردند - و دادبرزين رزم آزماى - كه زابلستان به دو برپاى بود - و كارن برزمهر و رادبرزين آژنگ چهر را به پيش خود خواند و چندى با ايشان در بارهء خاقان چين سخن گفت . سپس شش هزار ايرانى خردمند و شايستهء كارزار را برگزيد . تخت و تاج را نيز به برادر خردمندش - نرسى آزادچهر - بداد كه هم او را فرّ و كيش بود و هم داد و مِهر ، تا گنج و سپاهيانش را نگاه بدارد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 127
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٢٧