تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨

آنگاه بهرام سپاه را از آنجا به سوى آذرآبادگان « 1 » براند « 2 » . چون بهرام شاه براى آن جنگ سپاهيان فراوانى از پارس با خود نبرد ، همهء كهتران و مهتران چنين پنداشتند كه بهرام شاه از جنگ بگريخت و رو به سوى آتشكدهء آذرگشسپ نهاد . در همان هنگام كه بهرام به سوى آتشكده روى نهاده بود ، از سوى قيصر فرستاده‌اى چون باد بيآمد . نرسى او را در كاخى فرود آورد و چنان كه سزاوار بود ، برايش جايى گرانمايه برگزيد . پس سپاهيان به پيش موبدان موبد آمدند تا از او در بارهء بهرام شاه آگهى بگيرند . همه مىگفتند كه : بهرام تخت را رها كرد و بخت بر ما بشوريد . چون به ما گنج نمىبخشد ، پس چرا همچون شاهان ديگر گنج نمىآكند ؟ در هر جاى جان خود را برمىافشاند و ارج جوانى خود را نمىشناسد . و بدين سان شهريان و سپاهيان ، هر يك پراكنده ، راه مهترى را بجستند . چون بدين گونه آن گفتارها بسيار شد ، همگى بر آن نهادند كه مرد باآفرينى را از ايران به نزديك خاقان چين بفرستند تا پيش از سرزدن هر بدى و تاراج و تاختن چاره‌اى بيانديشند تا مگر اكنون كه شاه از آنجا آواره گشته ، سرزمين ايران برجاى ماند . ليك نرسى كه چنين شنيد ، گفت : چارهء كار اين نيست كه من از شاه چين زينهار بخواهم و همهء روى زمين را با پيلان و سپاهيان بپوشانم . ما را جنگ افزار و گنج و مردانى است كه با دشنه‌هايشان از آتش نيز گَرد برمىآورند . اگر بهرام شاه با سپاهى اندك برفت ، اين كه نشانهء نااميدى نيست . پس بدانيد كه چون انديشه‌هايتان اين چنين بد گشت ، چون انديشهء بد كنيد ، بد خواهد رسيد . ايرانيان كه چنين شنيدند ، گفتند : چگونه در هنگامى كه بهرام [ چندان ] سپاهى از اينجا با خود نبرده ، دل ما اندوهگين نباشد ؟ چون خاقان به جنگ ايران آيد ، ديگر هيچ رنگ و بويى در اين سرزمين ما نخواهد ماند . سپاهيان و نرسى نيز برجاى نمانند و ما را با خيره‌سرى در زير پاى خواهند كوبيد . پس بايد چاره‌اى بسازيم تا

هامش
( 1 ) - آذربايجان .
( 2 ) مقدسى مىنويسد كه بهرام در قيافهء صيّادان برفت . آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 515 .