و بسيارى نيز با تخت و افسر گشتند .
شاه از آن نخچيرگاه به شهر آمد و يك هفته در آنجا بماند و همهء مردم شهر و سپاهيان ازو شاد بودند . در اين هنگام بيشتر بارگاه او در ميدان بود و سپاهيان پياده به نزد او مىرفتند . چون شاه به بارگاه خود در ميدان رفت ، گويندهء خوشآواز و خردمند و درويشجويى مىرفت و مىگفت : اى دادخواهان ، از بندگان به يزدان پناه ببريد . هر كسى كه از رنج ما شب را نخفته و يا اين كه او را از گنج ما بهرهاى نرسيده است ، به ميدان خرامد تا شايد شهريار روزگار شما را نو كند . همهء كسانى كه پير و بيكار و سست هستند و يا جوان و ناتندرست مىباشند و يا كسى كه وامدار است و از بد وامخواهان به ستوه آمده است ، و يا كودكان بىپدرى كه از توانگران چيزى نمىگيرند و مادرانشان تنگ دستى خود را پنهان مىدارند و يا توانگرى كه بمرده و كودكان خردسال ازو در اينجا برجاى ماندهاند ليك يكى از كارداران آهنگ دستيابى به چيزهاى ايشان را مىكند و در دلش شرم و ترس از خداى نيست چنين سخنانى را از من به راز نداريد زيرا كه من تهيدست را توانگر مىسازم و جان بدكيش را به كيش مىآورم و وام كسى را كه درم ندارد و از براى آن دلش پر از اندوه است ، مىپردازم و بيدادگرى را كه مرد آزادى را بيآزرده ، زنده بر دار مىكنم . سپس در گنج را گشودند و همهء نيازمندان ، توانگر گشتند .
بهرام از آن نخچيرگاه با دلى شاد و خِرد يافته به سوى بغداد رفت . پس گردنكشان و خويشان و بيگانگان همگى به پيش او رفتند . بهرام بفرمود تا سپاهيان بازگردند و خودش به كاخ دلآراى رفت . آنگاه شبستان زرّين را بپيراستند و كنيزان مِى و مشك بيآوردند . بتان چامه و چنگ برساختند و ايوان را از بيگانگان تهى كردند .
از آن همه مِى و بانگ رود و ناى و سرود ، گيتى آسمان را درود مىداد . هر شب را در سرايى گرد آمدند تا شاه دل خود را نژند ندارد . و بدين گونه دو هفته شاه با دلى شادمان بود و روز و شب در گنج را گشوده بود .
سپس درم بداد و به شهر استخر آمد و آن تاج كيانى را بر سر نهاد . در آنجا
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 125
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٢٥