تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤

بهرام شاه آفرين بخواندند . پهلوان سپاه به دو گفت : اى شهريار ، هرگز چشمت روزگار بد نبيند . براستى كه تنها تو سوار هستى و همگى گويى بر خر نشسته‌ايم و هنرمان از خرسواران نيز كمتر است . شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين تير من نيست زيرا كه يزدان پيروزگر يار من است . هر كسى كه گيهاندار پشتيبان و ياور او نيست ، هيچكس در گيتى ازو خوارتر نباشد . آنگاه بهرام چنان آن اسپ را از جاى برانگيخت كه گويى آن اسپ به يكباره هماى پرّانى گشت . در همان هنگام ، گورخر مادّه‌اى به پيش او آمد كه بچّه‌اش پيش از او رفته و او مانده بود « 1 » . پس بهرام سوار چنان تيغى به ميان آن بزد كه آن گور ناپايدار به دو نيم گشت . چون آن مهتران سرافراز و كهتران شمشيرزن به نزديك او رسيدند و چنان زخمى را بر آن مادّه گور بديدند ، همهء خردمندان گفتند : براستى كه اين شاه تنها به ماه آسمان ماننده است . پس هرگز چشم بد ، او را مبيناد . سر همهء مهتران گيتى به زير پاى او و آسمان به زير پيكان و شمشير اوست . آنگاه آن سپاهيان از پس او بتاختند و آن بيابان را از گورخران تهى ساختند . سپس بهرام شاه بفرمود تا آويزه‌هايى از زر بسازند و در گوش سيسد گله از گورخرهايى كه بر آنها داغ نهاده شده و يا اين كه رها بودند ، بيافكنند . و بدين سان آنها را از براى نام و شادى و كام رها ساخت . مردى نيز به گِرد سپاه بگشت و گفت : در اين پهن دشت يك تن نيز نبايد كه گورخرى را به بازرگانان بفروشد . بايد همهء اينها را به رايگان به ايشان بدهند . آنگاه نامداران ابركوه و جز ديبا و خز بسيارى براى شاه ببردند و شاه آنها را از ايشان بپذيرفت و بفرمود كه از ايشان باژ و ساو نخواهند اگر چه توان پرداخت آن را داشته باشند . همهء تهيدستان و كسانى كه با كوشش نانى فراهم مىآوردند ، از بخشش شاه توانگر شدند

هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1690 ، بيت 1388 آمده : يكى گور پيش آمدش ماده بود * بچه پيش او رفته و مانده بود ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 373 مصرع دوم بدين گونه آمده : « بچه پيش ازو رفته او مانده بود » ^ CENTER كه صحيح‌تر به نظر مىرسد .