آنگاه شاه از آن بيشه به همراه موبد و پهلوانان سپاه به سراپرده آمد . سپاهيان بر او آفرين بخواندند و گفتند : كلاه و نگين شاهى بىتو مبادا . سپس چون سپاه بازگشت ، بهرام به خرگاه رفت و آن يال و دشت خسروانى خود را از خوى بشست . پيش كار خردمند بهرام نيز برفت و بر آن خرگاه نو بافتهاى ابريشمى بپراكند « 1 » . پس از آن ، كافور و مشك و گلاب بنهادند و بر خوابگاه شاه مشك بريختند و بر همهء سراپردهها خوان زرّين نهادند و آنها را با آرايش چينى بيآراستند . خوانسالار نيز برّه و خوردنيهاى ديگرى بر خوان نهاد . چون خوراك خورده شد ، شاه بهرام گور بفرمود تا پرى چهرهء ميگسارى جام بلور بزرگى بيآورد و به دست آن شهريار دادگر دهد . آنگاه گفت : ما اگر سزاوار باشيم ، كهتر آن اردشير پادشاه هستيم كه پير مردان نيز از بخت او برنا شدند . پس تنها او را در رزم و بزم و خِرد و خوان ، شاه گيتى بخوانيد . ليك در آن هنگام كه اسكندر از روم به ايران آمد ، اين سرزمين ويران شد و با ناجوانمردى و تندى سى و شش تن از شهرياران را بكشت . اكنون نيز لب شاهان پر از نفرين او و همهء گيتى پر از كينهء اوست . همچنان كه بر آفريدون آفرين مىكنند ، بر او نيز نفرين مىكنند . پس هرگز مباد كه از من در ميان كهتران و مهتران ، هيچ بجز نيكويى سرزند . اينك جارچى سخنگوى و خوشآواز نامدارى را بيآوريد تا به گِرد سپاهيان و در راه و بى راه بگردد و بخروشد و بگويد كه : در شهر ابركوه و جَز « 2 » اگر كسى به ناسزاوار به گوهر و زر و ديبا و خز و يا خاشاك ناچيز و پست كسى دست بيازد ، رويش را سياه مىكنم و دو پايش را به زير اسپ مىبندم و او را به همراه دو سوار از اينجا
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 122
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٢٢
هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1688 بيت 1340 آمده :
يكى مرزبان داشتى پيش كار * ز خرگاه نو دور كردند خار
ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 370 اين بيت بدين گونه آمده :
يكى دانشى مرزبان پيش كار * به خرگاه نو بر پراگند خار
و در زيرنويس همانجا معنى خار ، نوعى بافتهء ابريشمى دانسته شده است . ضبط اخير صحيحتر مىنمايد .
( 2 ) - ابركوه ( ابرقوه ، برقوه ) شهرى در پارس و نزديكى يزد است . جز نيز چنان كه پيشتر ذكر شده ، در همان نزديكى بوده است .