تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
رفتن بهرام گور به نخچيرگاه و كشتن شيران پس از آن ، بهرام به ريدك بفرمود تا تخت شاهنشاهى را به باغ بيآورد . به فرمان او تخت پيروزه را ببردند و به زير درخت گل افشانى نهادند . مِى و جام نيز ببردند و مهتران و رامشگران به آن پاليز برفتند . آنگاه شهريار به سگالشگر گفت : همانا كه روزگار به مردم ، خرّم است . چون از اين گيتى درگذريم ، اگر چه بسيار سرافراز و توانگر نيز شده باشيم ، باز هم تنها به درون دخمه خواهيم رفت . مرگ ، ديوانها را پاك مىسازد و كاخ و ايوانها را به زير مىآورد . ز شاه و ز درويش هر كو بمرد * ابا خويشتن نام نيكى ببرد زيانست رنجش همه هرچه برد * چو مرد او همه رنج با او بمرد به گيتى ستايش بماند بس است * كه تاج و كمر بهر ديگر كس است بىآزارى و راستى بايدت * چو خواهى كه اين خورده نگزايدت اكنون سال من به سى و هشت رسيد و بسيار روزها را به شادمانى گذرانيدم . چون سال زندگانى جوانى به چهل برسد ، ديگر اندوه روز مرگ به دلش مىآيد . و چون تار مويى در سر سپيد گردد ، ديگر بايد اميد خود را از شادى گسست . چون مويى كه همچون مشك بود ، آهو گرفت ، ديگر تاج نهادن بر موى چون كافور ، نيك نباشد . پس ، از اكنون تا دو سال ديگر به بزم و بازى مىپردازم و چون اندكى گردنم خميده شود ، ديگر پلاس مىپوشم و به پيشگاه يزدان مىروم و از كردار او ناسپاس نخواهم بود . روزگار بسيارى را به شادى بگذراندم و از اين تاج شاهى بهره‌ها ببردم . ليك اينك كه اين همه گل و انار و سيب و گلابى هست ، نبايد جام زرّين از مِى تهى باشد . رخسار سيب را به رنگ بيچاده مىبينم و آسمان با اين همه ابر همچون پشت پلنگ گشته است . بهارى برومند و بويا است و مِى سرخ همچون اندوهگسارى