شتران را نيز بيست هزار نوشت كه سراسر آن بيابان را با سُمهاى خويش كنده بودند .
خُمهاى بسيارى را نيز با روغن گاو پُر كرده بودند . سيسد هزار بار شتر نيز ماستهاى آب گرفته و كشك بر آن كوهسار بود . همهء آن دشت و كوه و بيابان ، چراگاه بود .
بهروز كه چنين ديد ، نامهاى به نزد شاهنشاه بهرام گور بنوشت و در آن نامه نخست بر كردگار پيروز و پروردگار آفرين بكرد . سپس بر آن شاهنشاه كه دست مردم را از رنجها كوتاه ساخت ، آفرين بكرد و گفت : اى شهريار گيتى ، همهء كهتران و مهتران از تو شادند . همانا كه دادگرى تو از اندازه نيز مىگذرد و از اين خاموشى تو است كه او اين گنجها را مىيابد . و ليك همهء كارهاى گيتى بهتر است كه به اندازه باشد و دل شاه از اين به اندازه بودن كارها ، تازه گردد . اكنون يك گمنام به نام فرشيدورد كه هيچكس در گيتى و در ميان كهتران و مهتران نام او را نمىشناخت و نه شاه را مىشناسد و نه يزدان را و از براى هيچچيز سپاسگزار نيست ، اين چنين خواستهء خود را در گيتى بگسترد ، ليك خودش تهيدست و اندوهگين نهان بنشسته است . پس براستى كه اين دادگرى شاه تنها به بيداد مىماند و بس . ليك اين گفتار تيز مرا براى من گناه مدان . بدان كه اگر بخواهى تنها يك گنج از اين گنجها را بيآكنى ، به سديگر سال آراسته خواهد شد . ما دبيران بيگانه را نيز بخوانديم و بر اين كوه البرز بنشانديم .
ولى هنوز شمار آن گنجها پديد نيآمده است و پشت نويسندگان خم شد . آن مرد گوينده به ما گفت كه : زر و گوهر او درون زمين نيز بيش از اينهاست . اكنون من بر اين كوهسار نشسته و ديدگانم را به راه دوختهام تا ببينم كه شاه مرا چه مىفرمايد . درود من بر شاه ايران باد و همواره زنده بمانى . آنگاه بهروز فرستادهاى را بيآورد تا آن نامه را به نزديك شاه ببرد .
چون بهرام گور آن نامه را بخواند ، در دلش شورى بيافتاد . دژم گشت و اشك به ديدگان آورد و ابروهاى مشكين را پر از اخم كرد . پس بفرمود تا دبير با خامهء رومى و پرند چينى به پيش او رفت و نامهاى براى بهروز نويساند . نخست بر كردگار ، آن خداوند پيروز و پروردگار آفرين بكرد . خداوند دانايى و فرّهى و ديهيم شاهنشاهى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 117
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١١٧