تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
آنگاه در آن نامه به بهروز گفت : تو نوشتى كه من اگر دادگر مىبودم ، اين مرد را زود مالش مىدادم . ليك بدان كه آن مرد ، اين گنجها را از راه دزدى و خون ريختن بدست نيآورده و كسى را هم به سوى بدى رهنمون نبوده است . تنها آن بود كه او مردى ناسپاس بود و هيچ هراسى از يزدان در دل نداشت . او تا كنون تنها پاسبانى بر اين خواسته‌ها بوده و دل و جان خود را از براى افزون شدن اينها بكاسته است . بر آن دشت ، بودن گوسپند با گرگ يكسان است چون بيكار و ناسودمند باشند . و به زير زمين نيز گوهر با سنگ برابر است ، اگر از آن خوراك و پوشاكى به دست نيآيد . اينك ما نيز از اين رنج ، بنيادى براى گنج خود نسازيم و به اين سراى سپنجى دل نمىبنديم . اكنون ديگر در گيتى نه فريدون پيداست و نه ايرج و سلم و تور از ميان بزرگان پديدارند . كاووس شاه و كِي كواذ نيز ديگر نيستند . بجز اين نامداران چه كسى را به ياد داريم ؟ پدرم نيز - كه دلها ازو پر از درد بود - دادگر نبود و ناجوانمرد بود . اينك ديگر هيچيك از اين بزرگان نيستند و از براى اين با خداوند هيچ پيكارى نيست . پس تو همهء آن خواسته‌ها را گرد آور و ببخش و به مويى از آنها نيز دست مبر . همهء اين خواسته‌ها را به كسانى كه نياز خود را پنهان مىدارند و يا اين كه پيوسته روزگارشان به بدى مىگذرد و يا پيرانى كه بيكار گشته و در پيش چشم گرانمايگان ، خوار شده‌اند و نيز به هر كسى كه هرچه داشته ، بخورده و اكنون با درد و آه بمانده است و به وامدارانى كه هيچ دينارى براى پرداخت آن ندارند و به بازرگانى كه كسى او را يار نيست و يا به كودكان پدر مرده‌اى كه بىزر و سيم هستند و زنان بىشوهر و بيكار ببخش و با اين كار ، جان او را كه روانش كاسته گشته ، برافروز . سپس با آنهايى كه برفتى به سوى شهر بازگرد و آن دينارهاى نهان كردهء فرشيدورد را براى همان پير بگذار تا دردمند نگردد . همانا كه براى او دينار و گوهر با خاك برابر است چرا كه همه را بايد در زير خاك نهان سازد . روزگار ، يار تو و دادگرى و پرهيز كار تو بادا . آنگاه مُهر شاه را بر آن نامه نهادند و فرستاده روان شد .