تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
چون از آن شارستان نامور به بيرون آمد ، خارستانى بر سر راهش پديدار گشت كه مردى با تبر سرگرم خاركَنى بود . شهريار كه او را بديد ، از ميان سپاهيانش به نزد او رفت و به دو گفت : اى دشمن خارستان ، برگوى كه در اين شارستان چه كسى مهتر است ؟ مرد خاركن گفت : فرشيدورد كه مردى آزمند و بىخواب و خورد است . سد هزار گوسپند دارد و اشتر و اسپ او نيز به همين اندازه است . به زير زمين گنجهاى آكندهء دينار بسيارى دارد . همانا كه او را بر تنش نه مغز باد و نه پوست . پيوسته شكمش گرسنه و كالبدش برهنه است و نه فرزند و خويشاوندى دارد و نه يار و بنه‌اى . اگر كشتزارهاى خود را به زر بفروشد ، خانه‌اش پر از گوهر خواهد شد . شبانش گوشت را در شير مىجوشاند و مىخورد . ليك خودش تنها نان ارزن و پنير مىخورد . هرگز دو جامه با هم نداشته است و بر تن خود نيز ستم مىورزد . شهريار كه چنين شنيد ، به آن خاركن گفت : تو كه شمار گوسپندانش را مىدانى ، آيا نمىدانى كه گله‌هاى گوسپند و اسپان و شتران او در كجا هستند ؟ خاركن گفت : اى مرد راه ، از اينجا چندان دور نيست . بدان كه دل من از گزند او پر از درد است . بهرام چند دينار به آن خاركن داد و به دو گفت : اكنون ديگر ارجمند خواهى شد . سپس بفرمود تا مرد دانايى به نام بهروز - كه سوارى دلير و دلافروز بود - از ميان سپاهيان بيآيد . آنگاه سد سوار شايسته و كارآمد را برگزيد و با آن نامور بفرستاد . دبير پرهيزگارى را هم كه شمارش را به درستى بداند ، بيآورد . سپس به آن خاركن گفت : تا كنون خار مىجستى . ليك اكنون ديگر از اينجا برو و زر دِرو كن . پس آن راه را به ايشان نشان بده و بدان كه سد يك آن خواسته‌ها از آن تو خواهد بود . بهرام به آن خاركن - كه مردى نيرومند و توانا به نام دلافروز بود - اسپى گرانمايه بداد و گفت : بايد كه همچون باد بتازى . دلافروز كه از شادى آن كار همچون خورشيدى گيتىافروز گشت ، آن سپاهيان را به كوه و دشت بيآورد . در آنجا گوسپندانى بود كه كسى شمار آنها را نمىدانست . دَه كاروان شتر نيز بر آن دشت بود كه براى هر كاروان ، يك ساربان بود . آن دبير ، دوازه هزار گاو شخم زنى و شيرده را بنوشت . شمار اسپان و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 116 | حكيم أبو القاسم الفردوسي