اندكى بر آن بنشينم . ليك مرد گفت : اينجا جاى سرگرمى نيست . همانا كه آرزوى شير مرغ دارى . بهرام گفت : پس شير گرم و نانى بيآور . مرد با شنيدن اين سخن به دو گفت : چنين گمان كن كه آنها را نيز خوردى و رفتى . پس شادمان زندگانى كن . بدان كه اگر نانى داشتم ، در تنم جان بود و اگر چه جانم از نان بهتر است . بهرام به دو گفت : اگر گوسپندى ندارى ، پس چه كسى به خانهء تو آمد و اين سرگينها را بيفكند ؟ مرد گفت :
ديگر شب تيره شد و سر من از گفتارت خيره گشت . برو و خانهاى را برگزين كه پلاسى داشته باشد . از چه رو در نزد شوربختى مىمانى كه شب بستر خود را از برگ درختان مىسازد ؟ تو كه تيغ و جا پاى اسپى از زر دارى ، نبايد كه هيچ گزندى از دزدان به تو رسد . ليك اين خانهء ويران ، گذرگاه دزدان و شيران است . بهرام گفت : اگر دزد شمشير مرا مىبرد ، اكنون در زيرم نبود . تو يك امشب مرا در سراى خود جايى بده و بدان كه من هيچ چيز ديگرى نخواهم . خداوند خانه به دو گفت : از اين كار مرنج و بدان كه هيچكس در خانهء ما ميهمان نگردد . شاه ، او را گفت : اى پير خردمند ، چرا بيهوده در پيش من مىايستى ؟ اى رادمرد ، اكنون كه آب سردى مىخواهم ، پس بر من ببخشاى . ليك خداوند خانه به دو گفت : مگر اين آبگير را كه از دو تير پرتاب نيز دور تر است ، نديدهاى ؟ بدانجا برو و هرچه مىخواهى بخور و با خودت بردار .
ديگر در اين خانهء بينوا چه مىجويى ؟ گويا تا كنون پير مرد تهيدستى را كه از كارافتاده است ، نديدهاى ؟ بهرام به دو گفت : تو اگر بزرگى ، پس با يك سپاهى از براى آب جنگ مكن . اكنون برگوى كه نامت چيست ؟ مرد به دو گفت : نامم فرشيدورد است و نه زمين و پوششى دارم و نه آب و خوراك . بهرام گفت : از چه رو به جستجوى نان و آرامى برنمىآيى ؟ خداوند خانه گفت : باشد كه پروردگار اين روزگار را بر من سر آورد تا مگر ايوان خانه را بىتو ببينم و يزدان را از براى آن ستايش كنم . تو كه هرگز بزرگى و مهترى برايت مباد ، از براى چه به اين سراى تهى درآمدى ؟ فرشيدورد ، اين بگفت و چندان به زارى بگريست كه شهريار از آواى او بگريخت . بهرام از كار آن پير بخنديد و به راه بيآمد و سپاهيانش نيز از پس او مىآمدند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 115
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١١٥