مردم بسيارى نيز از آن شهر بدانجا رفتند و هر كسى كه به دينار نياز داشت ، در آنجا به خريد و فروش با سپاهيان بپرداخت . بازرگانان دَه آهو و گورخرى را به چهار درم مىخريدند . خواهندگان و تهيدستان نيز چندان گوشت بريان نخچير و مرغان را مىيافتند كه خروارها از آنها را به خانهء خود و نزد فرزندان خردسال و ميهمانان خويش مىبردند . چون يك ماه بر اين كار بگذشت ، بهرام را شتاب آمد و آهنگ خوابيدن با زنان كرد . پس سپاه خود را از آن نخچيرگاه بيآورد . از گَرد آن همه سوار ، راه ديده نمىشد . سپاهيان شتابان مىرفتند تا اين كه رخسار روز ، لاژوردين گشت . در همان هنگام شارستانى پر از برزن و كوى و بازارگاه بر سر راه پديدار شد . بهرام به سپاهيانش بفرمود تا در آنجا فرود آيند . آنگاه بپرسيد كه : آيا مهتر اين دِه كجاست پس به جستجوى او روان شد و برفت تا اين كه درى شكسته و پهن و دراز بديد . خداوند آن خانه بيآمد و او را نماز برد . بهرام ازو پرسيد كه : آيا چه كسى اينجا را ويران كرده است ؟ در ميان اين دِه ، چنين جاى ويرانى از براى چيست ؟ خداوند خانه گفت : اين سراى من است و همانا كه بخت بد ، راهنماى من مىباشد . مرا در اينجا نه گاو و خر و پوششى هست و نه دانش و مردانگى و نيرو . مرا كه ديدى ، اكنون سرايم را نيز ببين . براستى كه بر اين خانه ، نفرين بهتر از آفرين باشد . بهرام كه چنين شنيد ، از اسپ فرود آمد و آن سراى را بديد . از ديدن آن خانه دست و پاى شاه سست گشت . همهء خانه پر از سرگين گوسپند بود و تاك « 1 » و گاه بلندى نيز در آنجا بود . بهرام به آن مرد گفت : اى مرد مهمان پرست ، چيزى از براى نشستن من بيآور . مرد گفت : اى مرزبان ، چرا بيهوده به اين ميزبان خود مىخندى ؟ بدان كه مرا هيچ افكندنى و خوردنى و پوشيدنى و گستردنىاى نيست . پس سزاوار باشد كه در جايى ديگر خانهاى بجويى زيرا كه در اينجا همهء كارها بينواست . بهرام به دو گفت : پس بالشى بيآور تا
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 114
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١١٤
هامش
( 1 ) - طاق .