تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣

آرزو چنين خواند كه : اى شهريار دلير ، همانا كه شير نيز با شنيدن نام تو بيشه را رها مىسازد و مىرود . تو شاه پيروز و سپاه شكن هستى و روى تو همچون لاله در ميان سمن است . هيچ شاهى بر روى زمين به بالاى تو نيست و ماه نيز بر آسمان چهرهء تو را ندارد . سپاهى كه به هنگام جنگ ، كلاه و آورد تو را ببينند ، دل و مغزشان از ترس مىدرد و بلندى را از نشيب باز نخواهند شناخت . در همان هنگام چون جامهاى مِى ايشان پيوسته گشت و از باده خرّم شدند ، روزبه موبد به نزد پادشاه آمد و از براى او در آن دِه ، جايى برگزيدند . پس كجاوه و چهل كنيز ماهروى و دلگسل رومى را - كه رخسارشان همچون درياى روم بود - بيآورد و همهء آن سرزمين از ديدار ايشان تازه گشت . و بدين گونه آرزو - كه كلاهى از گوهر بر سر نهاده بود - به شبستان شاه برفت . داستان بهرام گور با فرشيدورد كديور و مرد خاركن « 1 » شاهنشاه با گشاده‌دلى و شادى به همراه روزبه از ديوان آن بزرگ بيآمد و همچنان كه سخن مىگفت ، به سوى شبستان خود و نزد آن بتان سمنبوى خويش براند . آن شب را بهرام بخفت و پگاه فردا به سوى دشت نخچيرگاه آمد تا يك ماه در آن دشت بمانَد . از همهء راه و بى راه ، سپاهيانش گذشتند و سراپرده و تاژها بزدند و با شكارى كه كردند يك دشت را از نخچيرها تهى ساختند . هيچكس را بر آن دشت ، خواب به چشم نيآمد و پيوسته به مِى و گوشت شكار و چنگ و تنبور سرگرم بودند . در سراسر آن بيابان آتش برافروختند و هيزمهاى تر و خشك را با هم بسوختند .

هامش
( 1 ) - كَديور در اينجا به معناى صاحب و خداوند و مالك خانه است ، نه به معناى برزگر .