تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
آرزويش بود - به پيش او برود . آرزو نيز با مِى و بشار و تاج و گوشواره به پيش او رفت و خم گشت و زمين را بوسه داد . شاه كه چنين ديد ، بخنديد و دلشاد گشت و به دو گفت : اينها را ديگر در كجا داشتى ؟ مرا مست ساختى و رها كردى ؟ بدان كه همان چامه و چنگ تو براى من بس است و بشار زنان براى ديگران است . اكنون آنچه كه ديشب از نخچيرگاه و زخم سرنيزه و رزم شاه در چامه بگفتى ، باز هم بيآور . آنگاه شاه گفت : ديشب كه ما مست گشتيم ، گوهرفروش به كجا رفت ؟ چون دختر اين سخن را بشنيد ، از دل شاه خيره بماند و پدرش را بخواند . پدر با دستهايى به كش كرده ، به پيش آن شاهنشاه خورشيدفش بيآمد و به دو گفت : اى شاه خردمند و بزرگ و سترگ ، اى پهلوان و موبد ، همه ساله گيتى به كام تو و در هرجا نام تو بر تاج بادا . براستى ، كسى كه داروى بيهوشى مىخورد ، نبايد هيچ بجز خاموشى برگزيند . من چنين گمان مىكنم كه تو مرا ديوانه مىپندارى ، ليك بدان كه آن گناهكارى من از نادانيم بود . پس سزاوار باشد كه گناهم را ببخشايى و با اين كار ، ماه مرا درخشان سازى . من بنده‌اى بىخرد بر درگاه تو هستم و شاهنشاه مرا از مردمان نمىشمارد . شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : كسى كه خردمند باشد ، از مرد مست چيزى به دل نمىگيرد . هر كه با خوردن مِى ، اندوهگين و بدخوى گردد ، نبايد به ميگسارى بپردازد . ليك من به هنگام مستى از تو بدخويى نديدم . اكنون پوزش بخواه تا چنگ زن همان چامهء لاله در سمن را بگويد و ما نيز با شنيدن آن مِى بخوريم و اندوه روزى را كه هنوز نيآمده ، نخوريم . ماهيار هوشيار با شنيدن اين گفتار ، زمين را ببوسيد و خوان بيآورد و كارها را برآراست . و بدين سان آن مرد پاكيزه انديش ، همهء آن بزرگانى را كه بر در سراى ايستاده بودند ، به درون آورد . آرزو نيز كه از ديدن آن بيگانگان ، چين به رخسار آورده بود ، به سراى خود برفت و در آنجا بود تا اين كه آسمان جامهء سياه خود را بپوشيد و از تابش ماه گِرد ، ستاره‌ها پديدار گشتند . چون خوراك خورده شد ، آرزو را بخواند و او را بر آن زيرگاه زر بنشاند و به آن ماهروى بفرمود تا چنگ را بردارد و آن چامه‌اى را كه شاه پيش از آن فرموده بود ، بخواند .