ريدك به دو گفت : اى مرد كارآزموده ، آيا چه كسى تو را بر روى زمين ، شاه ايران كرد ؟ پس بدان كه اكنون چندان سپاهى بر درگاه تو بايستادهاند كه اگر بخواهى بگذرى ، راه نيابى . هر كس كه به پيش درگاه مىرسد ، آن پلاس كهنه را نماز مىبرد . من ديدم كه به هنگام فرا رسيدن روز و آنگاه كه هنوز روشنايى خورشيد گيتىفروز پديدار نگشته بود ، ريدك گشسپ بيآمد و تازيانهء زربافتى را كه بر هر جاى آن گوهرهايى بافته شده بود ، از پيش درگاه ما و در آن سو كه گذرگاه ما است ، بيآويخت . اكنون كار را برساز و سستى مكن و اين چنين از براى آن مِى ، ناتندرست مباش .
چون پير مرد اين سخنان را از دربان بشنيد ، بر خود بپيچيد و با خود گفت : چرا من ديشب در پيش شاهنشاه ، مست گشتم و دخترم نيز به ميگسارى پرداخت ؟ آنگاه به سوى سراى آرزو آمد و به دو گفت : اى ماه آزاده خوى ، بدان كه آن كسى كه ديشب به سوى خانهء گوهرفروش آمد ، شاهنشاه بهرام بود كه از دشت نخچيرگاه بدينسو بتاخت . اكنون برخيز و ديباى رومى بپوش و همچونه ديشب افسرى بر سر بگذار و سه ياكند سرخ شاهوار براى شهريار ، به بشار ببرد . چون رخسار آن شاه خورشيدفش را ديدى ، هر دو دست خود را بر سينه بگذار و تنها به روبروى خود بنگر و به دو نگاه نكن و او را همچون روان و تن خود بدان . آنگاه چون از تو بپرسد ، با وى به نرمى و شرم سخن بگوى . من اكنون نمىآيم ، مگر اين كه مرا بخواند و بجاى ريدك خود ، مرا در كنارش بنشاند . زيرا ديشب همچون همتاى او بر خوان در كنارش نشستم . همانا كه استخوان تنم شكسته باد . به هنگام ميگسارى نيز بر شاه گستاخ گشتم . براستى كه از مِى ، به پير و جوان گناه آيد .
در همان هنگام ، ناگهان بندهاى شتابان بيآمد و گفت : شاه روشن روان بيدار شد .
چون شاه با تندرستى از خواب برخاست ، به باغ آمد و سر و تن خود را بشست .
آنگاه نيايشكنان به پيش خورشيد رفت و با دلى پر از اميد به يزدان به نشستنگاه خويش بازگشت و از ميگسار ، جامى مِى بخواست . چون از سپاهيان و كهترانش آگهى بيافت ، بفرمود تا از آن راه بازگردند . سپس بفرمود تا آرزو - كه پيوسته در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 111
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١١١