تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠

كين ندارد . پدر كه چنين شنيد ، گفت : اكنون تو همسر او هستى . و بدين سان ماهيار دختر خود را به دو داد و بهرام گور نيز او را به همسرى خود درآورد . چون روز فرا رسيد ، كارها درست گشت . آنگاه ريدك بهرام ، تازيانهء شاه را از درگاه ماهيار بيآويخت . آرزو نيز به سوى سراى خود برفت . همه در آنجا خفته بودند . از سوى ديگر ، ماهيار به جايى ديگر آمد و كار گشسپ سوار را ساختن گرفت . به ريدك گفت : درها را ببند و كسى را به سوى گوسپندان بتازان . بايد كه برّه‌اى پروار و نيك بر خوان آورند . آنگاه چون گشسپ سوار از خواب بيدار گردد ، براى او فوگان « 1 » و يخ بيآور و در پيش او بمان . جامى پر از كافور و گلاب نيز بدانجا ببر و كارى كن كه جايگاه خواب او بويا باشد . بدان كه من از نوشيدن آن جامهاى مِى ديشب بسيار خسته هستم . پير مرد گوهرفروش ، اين را بگفت و چادر را بر سر كشيد و تن آسانى و خواب را برگزيد . چون خورشيد تابنده تاج خود را بنمود و زمين بسان پيلستهء درخشان گشت ، سپرداران و ژوپين كشان بيآمدند و نشانى از آن تازيانه بجستند . پس سپاهيان همچنان كه بر درگاه شاه انجمن مىگشتند ، بر درگاه خانهء ماهيار گرد آمدند . هر كسى كه آن تازيانه را مىشناخت ، مىرفت و در پيش آن نماز مىبرد . در همان هنگام چون دربان خانهء ماهيار آن سپاه گران را از سپرداران و ژوپين وران بديد ، بيآمد و پير مرد را كه از نوشيدن آن مِى ناب به خواب رفته بود ، بيدار بكرد و به دو گفت : برخيز و دست بگشاى . اكنون ديگر هنگام خواب نيست زيرا كه شاه گيتى در اين خانهء بينواى تو ميهمانت گشته است . دل مرد گوهرفروش از شنيدن گفتار دربان به جوش آمد و به دو گفت : از براى چه اين سخن را مىگويى و شهريار را از كجا در اينجا مىجويى ؟ آنگاه ماهيار مست از براى اين سخن دربان ، خروشان برپاى جست و برآشفته گشت و گفت : چنين سخنى را مرد كهن و خردمند بر زبان نيآورَد . ليك

هامش
( 1 ) - فوگان همان فقّاع است . آبجو يا چيز مست كننده‌اى كه از آرد جو و غير آن درست كنند . برهان قاطع ، ماده فوگان .