تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
براى شنيدن آواى چنگ بود كه آمدم . ميزبان كه چنين شنيد ، به دو گفت : اين دختر من سرم را به آسمان مىآورد . هم ميگسار و چنگ زن است و هم چامه گوى و اندوه شكن . نام آن دلآرام اندوهگسار ، آرزو بود . پس ميزبان به آن سرو سهى گفت : چنگ را بردار و با بوى و رنگ به پيش گشسپ بيا . چنگ زن كه بسان اگست يمانى مىخراميد به نزد پادشاه آمد و به بهرام گفت : اى سوار گزيده ، همانا كه تو در هر چيز سخت مانندهء شهريار هستى . اين خانه را خانهء سور خود و پدرم را ميزبان و گنجورت بدان . شبان سياه بر تو فرخنده و سرت از ابر بارنده نيز برتر باد . ميزبان به دو گفت : بنشين و چنگ را بردار و بىدرنگ برايم چامه‌اى بخوان تا ماهيار در اين شب جوان گردد و روان خود را به پيش اين ميهمان گروگان سازد . زن چنگ زن چنگ را برگرفت و نخست خروش مغان را درگرفت و چون آواى ساز چنگ بلند شد ، همهء خانه از وى سمنبوى گشت . دختر به چامه گويى پدرش - ماهيار - پرداخت و گفت : تو همچون سرو سهى بر لب جويبار هستى . موهايى به سپيدى كافور به گِرد چهرهء همچون گل سرخ خوددارى و زبانت گرمگوى و دلت آزرمجوى است . هميشه بدانديش تو آزرده و روانت به دانش ، پرورده باد . تو همچون فريدون آزاده خوى هستى و من - كه نامم آرزوست - همچون كنيز تو مىباشم . براستى كه تو به مانند شاهى كه در جنگ سپاهيان خود را چيره ببيند ، از ديدن ميهمان شاد گشتى . چون دختر ، اينها را بگفت ، با چامه و چنگ به سوى ميهمان آمد و به دو گفت : اى شاهفش بلند اختر و يكدل و كينه‌كش ، همانا كسى كه بهرام - آن سوار دلآرام و ستوده - را نديده است ، اگر به روى تو بنگرد ، برايش بس باشد . چرا كه در ميان سپاهيان تنها به او ماننده هستى . ميانت همچون ميش كوهى و بالايت بسان سروى است كه چون تذروى خرامان شده باشد . دلت چون نرّه شير و تنت به مانند ژنده پيل است و به هنگام آورد ، خشت را تا دو كروه مىافكنى . رخسارت درست همچون گلنار است و بازوانت بسان ران اسپ مىباشد و كوه بيستون را نيز از پاى درمىآورى . اينك تن اين آرزو خاك پاى تو و همهء زندگانى براى تو بادا .