دوش و بالا و رخسار بزم آراى او . هيچكسى را به بالا و زور او نبينند كه با يك تير ، دو گورخر را بهم بدوزد . ليك از آميزش با زنان تباه مىگردد و به زودى همچون بدتنان ، سست مىشود . ديدگان خود را تاريك و رخسار را زرد و لاژوردين مىسازد و تنش سست مىگردد . از بوى زنان است كه موى مرد سپيد مىشود و سپيدى موى ، مرد را از اين گيتى نااميد مىسازد . از كار زنان ، بالاى راست جوان ، خميده مىگردد و چندين گونه رنج و سختيهاى ديگر هم برمىخيزد . پس اگر در يك ماه بيش از يك بار آميزش كنى ، آن همچون خون ريختن باشد . و همين نيز براى يك جوان خردمند ، تنها از براى فرزند يافتن است . و گرنه چون آن را افزون كنى ، ديگر تن كاهش مىيابد و از آن سستى ، تن مرد ، بىخون مىگردد . و بدين گونه همچنان كه سخن مىگفتند به ايوان شاه برفتند .
چون خورشيد راه خود را بر آسمان گم كرد ، بهرام گور تنها به همراه يك نوكر براى اسپش در آن شب تيره به سوى خانهء گوهرفروش رفت . چون آواى چنگ به گوشش رسيد ، بىدرنگ به سوى آن آواى چنگ و خانهء بازرگان بتاخت . بدانجا كه رسيد ، در را بكوبيد و بار خواست و از خداوند خورشيد نيز يارى بخواست . كنيز مهربان گوهرفروش گفت : كيست ؟ اين در زدن در اين شب تيره از براى چيست ؟ بهرام به دو گفت : پگاه شاه ايران به سوى دشت نخچيرگاه بيآمد . ليك اسپم در زير من بلنگيد و من ناگهان ازو بازماندم . اكنون اين اسپ و ستام زرّين را اگر در كوى بگذارم ، كسى از من مىدزدد . كنيزك كه چنين شنيد ، بيآمد و به مرد دهگان گفت كه : مردى از ما جايى مىخواهد و مىگويد كه اگر بيرون بمانم ، اسپم را با ستام زرّينش مىدزدند .
مرد به دو گفت : در را بگشاى . مگر تو در اينجا ميهمانى نديدهاى ؟ پس كنيزك دوان برفت و در را بگشود و به بهرام گفت : اى پسر ، به درون آى .
بهرام شاه كه به درون خانه رفت و بديد كه در هر گوشهء آن كنيزى بايستاده است ، گفت : اى خداوند يكتاى دادگر ، همانا كه تو بنده را به سوى خوبى راهنمايى . پس مباد كه هيچ بجز دادگرى ، آيين من گردد و مبادا كه آز و گردنكشى ، كيش من باشد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 106
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٠٦