آورد . بهرام جنگى كه كمان را به زه كرده بود ، چون آن را بديد ، بخنديد و شادمان گشت و چنان تيرى بر پشت آن گورخر نرّ بزد كه پيكان و پَر تير بر آن گذر كرد و نرّ و مادّه را بهم بدوخت . دل سپاه از آن زخم برافروخته گشت . هر كسى كه از سپاهيان آن زخم را بديد ، بر آن شهريار آفرين بكرد و گفت : چشم بد از فرّ تو دور و همهء روزگارانت سور بادا . تو با اين مردانگى در اين روزگار بىهمتا هستى زيرا كه هم شاهى و هم پهلوان . سپس بهرام شاه اسپ شبرنگ خود را از آنجا برانگيخت . در ميان راه بيشهاى پديدار شد و به پيش آن بيشه ، دو شير ژيان بديد . پس كمان را به زه كرد و چنان تيرى به بر و سينهء شير بزد كه سينهاش چاك گشت و پيكان و پَر تير تا خاك گذر كرد . آنگاه بهرام تيز به پيش شير مادّه رفت و بر آن را با گردرانش « 1 » ببست . سپس گفت : اين تير ، بىپَر بود و پيكانش نيز تيز نبود . سپاهيانش كه چنين ديدند ، همگى بر او آفرين بخواندند و گفتند كه : اى شهريار نامور زمين ، براستى كه هيچكس در گيتى شاهى به مانند تو بر تخت شاهنشاهان نديده و نشنيده است . چون با تير بىپَر يك شير را بيافكنى ، پس پِى كوه خارا را هم از بُن برمىكَنى . شاه به همراه نيكخواهان سپاهش در آن مرغزار براند . پس بيشهاى پر از گوسپند بديدند كه شبانشان از بيم گزند بگريخته بود . در همان هنگام يك سر شبان - كه از بيم آن ددان هيچ آرامى نداشت - بهرام را بديد . بهرام به دو گفت : اين گوسپندان را چه كسى در جايى بدين ناسودمندى دارد ؟ سر شبان گفت : اى نامدار ، از گيتى تنها من بدين مرغزار مىآيم . ديشب اين گوسپندان گوهرفروش را از كوه به دشت آوردم . دارندهء توانگر اين گوسپندان هرگز هيچ بيمى از گزند ندارد . او را خروارها گوهر نامور و زر و سيم و زيور است . ليك تنها يك دختر چنگزن دارد كه زلفانش تاب داده و شكن بر شكن است و تنها از دست آن دختر نبيذ مىگيرد . همانا كه كسى پير مردى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 104
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٠٤
هامش
( 1 ) - گِردران به استخوان ران گفته مىشود كه بر آن گوشت بسيار باشد . برهان قاطع ، ماده گردران .