تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
چنين شنيد ، به دو گفت : پس من اين سه دختر همچون ماه را به آيين گيومرت و هوشنگ شاه به تو دادم و هر سهء ايشان خاك پاى تو هستند و براى تو زنده مىباشند . نام دختر بزرگ ماه آفريد بود و دو دختر ديگر هم فرانك و شنبليد نام داشتند . چون شاه ايشان را بديد ، بپسنديد و آنها را بر بانوانش نيز برگزيد . پس بفرمود تا يكى از نامداران چهار تخت روان زرّين از ميان سپاه بيآورَد . چون هر سه بت در كجاوه نشستند ، شست نوكر رومى بيآورد و ايشان به گِرد آن بتان مىراندند و بر آنها آفرين مىخواندند . و بدين سان آن سه ماهروى به شبستان زرّين شاه برفتند . شاه نيز در آنجا بود تا اين كه مست‌تر شد . آنگاه يكى از بندگان ، تازيانهء شاه را ببرد و درگاه او را بيآراست . تنها نشانهء شاه براى سپاهيان ، همان تازيانه بود و چون كسى رشته‌هاى دراز آن تازيانه را مىديد ، دوان به پيش آن مىرفت و آن را نماز مىبرد . بهرام نيز در آنجا بود تا مست گشت و چون بدين گونه خرّم شد ، در كجاوه نشست و به سوى شبستان زرّين و آن خانهء شاهبوى آگين خود بيآمد و يك هفته در آنجا بماند و بسيار بخورد و ببخشيد و بگفت و بشنيد . هنر نمودن بهرام گور به نخچير و خواستن دختر گوهرفروش به روز هشتم بهرام شاه به همراه روزبه [ موبد ] و هزار سوار به دشت شكار آمد . همهء دشت را پر از گورخر بديد و كمان كيانى را از تركش بكشيد و دو گوشه كمان را به زه كرد و يزدان پيروزگر را ياد بكرد . گاه بهار بود و گورخران همه‌جا به جستجوى جفت بودند . هر يك از ديگرى پوست مىكَند و از خونشان روى زمين لآلگون گشته بود . بهرام همچنان در آنجا بود تا اين كه يك گورخر نرّ ديگرى از مستى برآشفت . چون سرانجام يكى از آن دو گورخر نرّ دلير بر ديگرى پيروز شد ، مادّه‌اى را به زير
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 103 | حكيم أبو القاسم الفردوسي