جفتى ندارى ، پِى اين ميزبان بر تو فرخنده و همهء تاج داران ، بندهات باد . اكنون از براى اين شادى جامى بنوش و چون آرام دل يافتى ، كام بخواه . شاهنشاه گيتى كه چنين شنيد ، بر لب آن آبگير فرود آمد و پير با ديدن آن كار شادمان گشت . در همان هنگام دستور و گنجور و اسپداران شاه نيز برسيدند . پس برزين مِى سرخ و جام بيآورد و نخست از شاه گيتى نام برد . سپس جام بلور بيآورد و به دست بهرام گور بداد . چون شاه آن جام نبيذ را بديد ، بگرفت و از اندازهء كشهء « 1 » جام نيز بيشتر بخورد . برزين كه چنين ديد ، شادان برگشت و در هر جاى خُمى بنهاد . چون بهرام مست بشد ، برزين به آن دختران گفت : اى كهتران هنرمند ، اين بهرام شاه است كه به اين باغ آمده است و گردنكشى از آن سپاه نيست . اين چامه گوى ، بشتاب و چامه بخوان . تو نيز اى دختر ماهروى ، چنگ بيآور . پس هر سه دختر كه كلاههايى از گوهر بر سر نهاده بودند ، به نزديك شاه رفتند و يكى به پايكوبى و ديگرى به چنگ نوازى و سديگر - كه خوشآواز و اندوه شكن بود - به آواز بپرداخت . شاهنشاه نيز به آواز ايشان جام را از باده تهى كرد و شادكام گشت . پس به برزين گفت : اينها دختران چه كسى هستند كه با تو به اين شادمانى زندگانى مىكنند ؟ برزين گفت : اى شهريار ، هرگز كسى روزگار را بىتو مبيناد . بدان كه آن دختران پسنديده و دلبر - كه يكى چامه گوى و ديگرى چنگزن است و سديگر هم به پايكوبى مىپردازد - دختران من هستند . اى شاه ، من هيچچيزى كم ندارم و مرا همه چيز از درم و دينار و باغ و زمين هست . سه دختر نيز بسان بهار خرّم و همينگونه كه شهريار ، آنها را مىبيند ، دارم . آنگاه برزين به آن دختر چامه گوى گفت : اى ماهروى ، دل را بپرداز و چامهء شاه را بگوى . آن بتان كه چنين شنيدند ، همگى دل را از اندوه تهى كردند و چامه و چنگ را برساختند . نخست آن چامه گوى به شاهنشاه گفت : اى شاه ماهروى ، براستى كه تنها
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 101
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٠١
هامش
( 1 ) - كشه به پارسى به معناى خط است .