تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
از پس او بتاخت . در آن هنگام باغ فراخى به پيش او پديدار شد كه كاخى از گوشهء آن باغ سر برآورده بود . شاه تنها با چند تن بتاخت ، زيرا كه ديگر سپاهيان در نخچيرگاه بودند . چون بهرام گور به درون آن باغ رفت ، در پس آن باغ مرغزار تندى بديد و در ميان گلستان ، آبگيرى بود كه پير مردى بر لب آن نشسته بود . زمينش را با ديبا بيآراسته بودند و همهء باغ پر از بنده و خواسته بود . سه دختر نيز به سپيدى پيلسته در كنارش نشسته و هر يك تاجى از پيروزه بر سر نهاده بودند . رخسارشان همچون بهار بود و بالابلند و كمان ابرو و كمند گيسو بودند و هر يك جامى بلور در دست داشتند . چون بهرام گور به ايشان نگاه كرد ، از ديدن ايشان چشمانش خيره گشت و از براى كار طغرى نيز دلش تيره شد . چون آن دهگان توانگر او را بديد ، رخسارش از ترس به زردى گل شنبليد گشت . آن دهگان ، پيرى خردمند به نام برزين بود كه از ديدن شاه دلش ناشاد شد . برزين همچون باد از لب آبگير به پيش شاه برفت و زمين را بوسه داد و گفت : اى شاه خورشيدچهر ، روزگار به كام دلت بادا . مرا ياراى گفتن اين سخن نيست كه در اين سرزمين من با دويست سوار بايست . همانا كه اگر شاه از اين باغ شاد گردد ، سر بخت برزين به ماه برخواهد آمد . شاه گيتى كه چنين شنيد ، به برزين گفت : امروز طغرى از پيش ما نهان گشت و دلم از براى اين مرغ شكارى تنگ شد و از پس آن به آواى زنگش بتاختم . برزين به شاه گفت : من اكنون مرغ سياهى كه تنش همچون كرف و چنگ و نوكش به زردى زرير بود و زنگ زرّينى نيز بر آن بسته شده بود ، بديدم كه بيآمد و بر آن درخت گردو بنشست و هم اينك به بخت تو به دست مىآيد . شاه با شنيدن اين سخن ، بىدرنگ به يكى از بندگان گفت : برو و سراسر آن درخت گردو را بنگر . بنده همچون باد برفت و به آواى بلند گفت : همواره شاه گيتى شاد بادا ، بدان كه طغرى به شاخى برآويخته است و اكنون بازدار آن را مىگيرد . چون بدين سان طغرى پديدار شد ، آن پير گفت : اى شاهى كه بر روى زمين هيچ يار و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 100 | حكيم أبو القاسم الفردوسي