بدين سان پنجاه سال از شاهى شاپور بگذشت و او را هيچ همتايى در آن روزگار نبود . آمدن مانى و پيغمبر ناميدن خود « 1 » در آن هنگام مرد گويايى از چين بيآمد كه هيچ چهرهنگارى چون او بر روى زمين نبيند . مردى پر منش به نام مانى بود كه از براى آن زبردستى و هنرمنديش كامروا گشته بود . مىگفت : من با اين چهرهنگارى خود پيغمبر هستم و از همهء آورندگان كيش در گيتى برترم . مانى از چين به نزد شاپور آمد و ازو بار خواست و در پيامبرى خود ، يارى شاه را بخواست . مانى گشادهزبان با شاه سخن گفت و شاپورشاه با شنيدن سخنان او بدگمان شد . سرش تيز گشت و موبدان را به نزد خود بخواند و چندى با ايشان سخنانى براند و گفت : من از اين مرد چينى چيره زبان از كيش خود در گمان افتادهام . پس با او سخن بگوييد و سخنان او را بشنويد تا شايد شما نيز به گفتار او بگرويد . موبدان كه چنين شنيدند ، گفتند : اين مرد ، چهرهنگار است و بر پايهء موبدان موبد نيست . پس سخن ما را بشنو و او را به اينجا بخوان و بدان كه چون ما را ببيند ، ديگر زبان او گشوده نگردد . شاپورشاه كه چنين شنيد ، بفرمود تا موبد بيآمد و با مانى بيش از اندازه سخن بگفت . ليك سرانجام مانى از گفتار آن موبد در بارهء كيش كهن فرو ماند . موبد به مانى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 886
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٨٦
هامش
( 1 ) - چنان كه پيش از اين در فصل شاپور اول ذكر شد ، مانى به اجماع روايات در زمان شاپور اول بوده است . ليك دانسته نيست كه از چه رو حكيم فردوسى او را در زمان شاپور دوم دانسته است ؟