تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨
جانشين كردن شاپور ، اردشير ، برادر خود را شاپور روزگار خود را بدانگونه ساخت كه در باغ ، هيچ گلى را با خار نديدند . از براى دادگرى و خِرد و فرهنگ و آن همه كوشش و بخشش و جنگ او ديگر هيچ دشمنى برايش در هيچ سرزمينى نمانْد و بدى جايى در گيتى نيافت . سرانجام چون ساليان زندگانى شاپور به هفتاد و اندى رسيد ، ديگر از چرخ بلند نااميد گشت . پس بفرمود تا دبير و موبدان موبد و اردشير به پيش او آيند . اردشير برادر كوچكتر و جوان شاپور بود كه بسيار دادگر و خردمند بود . شاپور را پسرى خردسال نيز به نام شاپور بود كه هنوز شادكامى از گيتى نديده بود . پس شاپورشاه در پيش آن بزرگان و دبير به اردشير گفت : اگر با من از داد پيمان مىبندى و از براى آن زبان خود را گروگان مىسازى كه چون فرزند من به مردانگى رسد و باد بزرگى بر او بوزد ، گنج و تخت و سپاهيان را به دو بسپارى و از آن پس تو دستور نيكخواه او باشى ، من اين تاج شاهى را به تو مىسپارم و گنج و سپاهيان را نيز به تو وامىگذارم . اردشير كه چنين شنيد ، در پيش آن بزرگان برنا و پير اين سخن را ازو بپذيرفت كه چون كودك شاپور به مردانگى برسد و سزاوار تخت و تاج كيانى گردد ، او همهء پادشاهى را به دو سپارد و ديگر هيچ بجز نيكخواهى او نخواهد . شاپور كه اين سخن را در پيش آن بزرگان بشنيد ، تاج و مُهر شاهى گيتى را به اردشير داد . سپس به دو گفت : اينك كه تاج و تخت بزرگى را به تو سپردم ، كار گيتى را بر دل خود آسان مگير . اردشير گفت : من همچون بنده‌اى از گفتارت پيروى خواهم كرد . آنگاه شاپورشاه به دو گفت : اى برادر ، بدان كه شاه بيدادگر بنيان پادشاهى را نگاه