و شادكام به نام يانس بود كه پدرش مرده ، ليك مادرش زنده بود . پس سپاهى بر درگاه او انجمن شدند . مادر يانس كه چنين ديد ، او را درم بداد و به دو گفت : آيا نمىبينى كه سپاهى از ايران بيآمده است ؟ اينك برو و كين برادرت را بخواه . چون يانس سخن او را بشنيد ، بجوشيد و گفت : همانا كه كين برادر را نشايد نهفتن . آنگاه كوس بزد و چليپاى بزرگ و سپاه ترسناكى را بيرون آورد .
چون دو سپاه با هم روياروى شدند ، آرام از كينهجويان گرفته شد . پس رده بركشيدند و خروش برخاست . يانس نيز در پيش ايشان بشتافت . در يك سوى سپاهيان ، كوه و در سوى ديگر كه انبوه بودند ، رود بود . جنگ درگرفت و چنان ابر و گَرد سياهى از آن رزم برآمد كه ديدگان در آن تيرگى راه را گم كردند . بدين گونه تا خورشيد به زردى گراييد ، باد نبرد به هر سو مىگشت . چندان بكشتند كه از جوشن كشتگان ، روى زمين آهنين شد . شاپور سپاه را از دل لشگر براند و ويژگان خود را از چپ و راست بخواند و به همراه آن مهتران بتاخت . زمين از تاختن ايشان جنب جنبان و سپاه پيچان شد . بدين سان شاپور به سوى سپاه روميان بتاخت . ديگر بزرگ و كوچك در نزد او يكسان بود . يانس كه چنين ديد ، بدانست كه او را توان پايدارى در برابر شاپور نيست . پس گريزان روى از نبرد بپيچيد . ليك شاپور پهلوان از پس ايشان بتافت و با تاختن خود چنان گَردى به پا كرد كه روشنايى را ببرد . در هرجا تودهاى از كشتگان بيافكند و زمين را به مغز سرها آلوده ساخت . چندان از آن سپاه روم بكشت كه يك دشت پر از سرهاى بىپا و پشت شد . ديگر سپاه و چليپايى در آن دشت نگذاشت و در دژها نيز سكوبا و چليپايى برجاى نگذاشت . از هرجا چندان بهرهء جنگى بگرفت كه همهء سپاهيان در شگفت مانده بودند . آنگاه شاپور همهء آنها را به سپاهيانش بخشيد . تنها گنج خود قيصر بود كه بهرهء شاپور شاه شد زيرا كه او از آن گنج او رنج بسيارى ديده بود . پس همهء سپاه روم گرد آمدند و در بارهء قيصر سخن بگفتند كه : ما را ديگر هيچ مهترى همچون او مباد و هرگز نام قيصر در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 879
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٧٩