شاپور بفرمود تا دبير با خامه و كاغذ و مشك و خوشبوى به پيش او برود . پس به هر پادشاه و مهترى در هر كشور نامه بنوشتند . در آغاز نامه گفت : آفرين ما بر كردگار گيهان باد . تنها او را به نيكويى دسترس است و در نيرو نيازمند كسى نمىباشد .
همان آفرينندهء روزگار كه هيچكس بجز او آفريدگار به نيكى نيست . اكنون قيصر چون فرمان يزدان را رها ساخت و در ايران هيچ بجز تخم زفتى نكاشت و خِرد ، راهنماى جانش نبود ، به زارى در بند من افتاده است . او ديگر تاج ايران را به كسى كه سزاوار بود ، سپرد و از اين گيتى هيچ بجز نام زشت نبرد . به نيروى يزدان كه ما را راه بنمود ، آن سپاه و بارگاه او گسسته شد . ديگر هر رومىاى كه در شهر بيابيد ، آنها را از دَم شمشير بگذرانيد . همگى داد بجوييد و از ما فرمان ببريد و بار ديگر با ما پيمان ببنديد . سپس فرستادگانى با آن نامههاى شاپورشاه روشن روان به هر سو شتافتند .
شاپور از لشگرگاه به سوى تيسفون آمد و بىآزار با رهنمون خود بنشست . چون تاج نياكان را بر سر نهاد ، دادار نيكىدهش را ياد بكرد . آنگاه جامهء شاهوارى براى آن پاليزبان بيآراست و بدين گونه روان او را شاد بكرد . سپس به دبيرش بفرمود تا به زندان برود و نام بَردگان را بر كاغذ بنويسد . چون شمردند ، ديدند كه هزار و سد و دو تن از بزرگان نامدار روم كه همگى از خويشان قيصر و مهتران برگزيدهء روم بودند ، در بند آمدهاند . پس شاه ايران دست و پاى همهء آن كسانى را كه به بدى رهنمون بودند ، ببريد . آنگاه بفرمود تا قيصر روم را به پيش او آورند . نگاهبان برفت و دست قيصر را بگرفت و او را به زارى از زندان بيآورد . شگفتا كه چون آن قيصر ناراستكار تاج شاپور را بديد ، اشكش از ديدگان به رخسار چكيد و روى خود را بر زمين ماليد و پيوسته بر آن تخت و تاج آفرين بكرد . چنان روى و تن خود را بر خاك نهاد كه سراسر زمين را با مژگان خود بِرُفت . شاپور شاه كه او را بديد ، به دو گفت : اى سرشت بدى ، اى كه ترسا و دشمن ايزد هستى و براى پروردگارى كه هيچ انبازى ندارد و او را هيچ آغاز و فرجامى نباشد ، پسرى مىشناسى ، شمايان هيچ سخنى بجز دروغ نمىگوييد . ليك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 876
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٧٦