اين مُهر چيست ؟ باغبان به دو گفت : اى نامدار ، بدان كه اين سوار اكنون در خانهء من نشسته و يك ماهروى خردمند و با زيب و فرّهى بسان سرو سهى نيز به همراه اوست . موبد كه چنين شنيد ، به دو گفت : برگوى كه نشان بالا و روى اين نامجوى چيست ؟ باغبان گفت : هر كسى كه بهار و سروى را در كنار جويبار نديده ، چون به بالا و رخسار او بنگرد ، دلش از ديدن او آرامش مىيابد . بازوانش همچون ران اسپ و بر او چون بر شير و چهرهاش به مانند خون است . از مِهر او رنگ شرم مىآيد و از چهرهاش شكوه تاج پديدار است . چون آن مرد دانا سخنان پاليزبان را بشنيد ، با روشن روانى بدانست كه آن مرد شيردل كسى بجز شاه نيست و آن چهره تنها سزاوار تخت و تاج است . پس فرستادهاى بجست و به پيش پهلوان فرستاد و به دو گفت :
بدان كه آن فرّ شاپورشاه پيدا شد . پس تو از هر سو سپاهيان را انجمن بكن . آنگاه فرستادهء موبد به پيش پهلوان شتافت . سپهبد - كه دلى پر از كينه و لبى پر از آه داشت از شنيدن گفتار او شاد شد و به پروردگار دادار گفت : اى گيهاندار ، براستى كه پرستش هيچكس بجز تو روا نباشد . چه كسى مىدانست كه ديگر هرگز شاپورشاه سپاهيان را ببيند و سپاهيان نيز او را ببينند . اى خداوند يكتا و دادگر ، اى گيهاندار و راهنما به نيكى ، تو را سپاسگزاريم .
سپس چون شب درفش سياه خود را برآورد و ستاره و ماه گِرد پديدار شد ، از هر سو و هرجا كه مهترى در آنجا نهان بود ، سپاهى فراز آمد . از هر سو پهلوانان ، يكى يكى و دو تا دو تا سر برافراخته و بتاختند . بدين سان همگى با شادى به درگاه آن پاليزبان ميزبان بيآمدند . آنگاه شاپورشاه بفرمود تا اگر چه آنجا بارگاهى فرومايه بود ، ليك راه را بر ايشان بگشايند . چون همگى به نزديك آن نامجوى برفتند ، يكايك روى خود را بر خاك نهادند . شاه همهء آن بزرگان را در برگرفت و از براى آن بديها بخروشيد و آن سخنانى را كه از قيصر بشنيده و آنچه را كه از آن پوست خر ديده بود را به همراه آن مهربانىاى كه آن بردهء خوبچهر با او بكرد و او را آزاد ساخت ، براى ايشان بگفت . آنگاه گفت : آگاه باشيد كه من جان خود را از كردگار و از او - كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 873
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٧٣