تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥

جوشن بپوشيد و آن سپاه را به سوى تيسفون براند . شبها را تيز مىشتافتند و چون روز فرا مىرسيد ، پنهان مىشدند . تا پيش از دو پرسنگ در پيش سپاهيان و در راه و بى راه ديده‌بانانى گماشته بودند . و بدين گونه برفتند تا اين كه به پيش شهر تيسفون رسيدند . سه پاس از شب گذشته بود كه به لشگرگاه درآمدند . شاپور را هيچ هراسى از قيصر در دل نبود . از آنجا آواى كوس و فرياد پاسبانان و بانگ خروس را بشنيد . آن دشت پر از تاژ و خرگاه بود و هيچكس از تاختن ايشان آگه نبود . قيصر نيز در سراپردهء خود مست بود . از آن همه سپاهى هيچ جايى در آن سرزمين نبود . چون شاپور پهلوان كار را بدانگونه ديد ، سپاهيان را به لشگرگاه دشمن كشانيد و دست ببرد و گرز گران را بركشيد . خروش كارناى و دراى هندى و چرنگيدن گرز به ابر خاست . از هرجا هياهو و چكاچاك برآمد . چنان كه گويى آسمان بتركد و از خورشيد خون بچكد . از آن همه درخشش درفش كاويانى و تيغهاى بنفش در آن شب تيره ، گويى آسمان يك سره پر از ابر شده و تيغ مىباريد . از گَرد سپاهيان ، كوه نيز ناپديد شد و ستاره دورى گزيد . شاپور همهء سراپردهء آن قيصر بىهنر را زير و زبر ساخت . همه‌جا را به آتش كشيدند و آسمان را بر زمين بزدند . بسيارى از آن روميان را بكشتند . همهء دشت پر از پشت و دست و ميان شد « 1 » . سرانجام اختر نيك از قيصر بيزار گشت و قيصر گرفتار آمد . بسيارى از نامداران و سواران دلير و برگزيدهء او را نيز از آن سراپرده‌ها گرفتند و در بند آوردند . آرى كردار چرخ بلند اين چنين باشد : گهى زو فراز آيد و گه نشيب * گهى شادمانى و گاهى نهيب بىآزارى و مردمى بهتر است * ترا كردگار جهان ياور است چون روز فرا رسيد و شب دورى گزيد و درفش خورشيد از بالا پديدار شد ،

هامش
( 1 ) - بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 918 - 910 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 139 - 136 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 108 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 605 - 601 .