اين كار پيش رو باشى . بدان كه از روى تو شكوه تاج پديدار است و از مويت بوى مشك مىآيد . شاپور با شنيدن اين گفتار بخنديد و جام نبيذ را از باغبان بگرفت .
سپس آه سردى از جگر بركشيد و به آن پاليزبان گفت : اى پاك كيش ، تو را از ايران زمين چه آگاهىاى هست ؟ باغبان گفت : اى كِي منش ، بد دشمن از تو دور باد .
چندان زيان به بدخواه تو برسد كه از قيصر به ايرانيان رسيد . هر كه در ايران بود ، ديگر از آنجا پراكنده شد و هيچ كشتزارى در آن سرزمين نمانْد . از آن همه تاراج و كشتار زن و مرد ، آن انجمن بزرگ پراكنده گشت . بسيارى از ايرانيان نيز ترسا شدند و زنّار ببستند و به پيش سكوبا رفتند و بسيارى از جاثليقان هم كلاه بر سر ، از سرزمين خود دور گشته و در ايرانند . شاپور كه چنين شنيد ، به دو گفت : شاپور - پسر اورمزدشاه - كه همچون ستارهء اورمزد مىدرخشيد ، به كجا رفت كه قيصر اين چنين خيرهسر گشت و بخت از ايرانيان بگرديد ؟ باغبان گفت : اى سرفراز ، تا جاودان مهترى و ناز براى تو بادا . بدان كه ديگر هيچ نشانى از مرده يا زندهء او به ايران نرسيد .
اكنون همهء كسانى كه در آن سرزمين آباد بودند ، در روم بَرده گشتهاند . آنگاه آن پاليزبان كه ميزبان شاه بود ، از براى آن زار بگريست . سپس به شاپور گفت : اگر سه روز در اينجا باشى ، اين خانهء من همچون خورشيد گيتىافروز خواهد شد .
كه دانا زد اين داستان از نخست * كه هر كس كه آزرم مهمان نجست
نباشد خرد هيچ نزديك اوى * نياز آورد بخت تاريك اوى
پس در اينجا بمان و بيآساى و مِى بخور و هر گاه كه دلت رام شد ، نام خود را بگوى . شاپور كه چنين شنيد ، به دو گفت : روا باشد زيرا اكنون ميزبان براى ما همچون پادشاه است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 871
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٧١