شاپور كه چنين شنيد ، بر آن دختر پر هنر و پيش بين آفرين بكرد . آنگاه كنيزك با انديشه و خِرد ، دو اسپ گرانمايه از آخور بجُست و تيغ و گوپال و برگستوان و جوشن و كلاهخود پهلوانى نيز براى شاپور بيافت .
چون خورشيد از سوى باختر فرو شد و شب چادر سياه خود را بر سر كشيد ، جان شاپورشاه پر از اين انديشه شد كه پگاه فردا كنيزك چه خواهد ساخت ؟ چون آفتاب از بخش شير سر برآورد و روز فرا رسيد و خواب را از ديدگان مردم بپالود ، همهء كسانى كه در شهر بودند ، به آن جشن رفتند . خوشا كسى كه از جشن بهرهمند گردد . پس آن كنيزك بسان مردم چارهجوى به سوى آن خانه روى نهاد . چون آن ايوان خالى به چنگ او افتاد ، ديگر دل شير و چنگ پلنگ بيافت . پس آن دو اسپ گرانمايه را از آخور به همراه جنگ افزار برگزيدهء سواران پهلوان و هر اندازه كه دينار و مرواريد خوشاب و ياكند و هر چيز ديگرى كه نياز بود ، با خود ببرد . چون همهء آنچه را كه براى رفتن نياز بود ، فراهم آورد و شب فرا رسيد ، كنيزك و شاپور آهنگ رفتن كردند . ليك در همان هنگام دو تن از نگاهبانان از رفتن شاپورشاه آگه شدند . پس هر دو سوار بر اسپ از پِى ايشان بتاختند و به نزد كنيزك و شاپور نامدار برسيدند و هر دو رُخ اسپ او را در دست گرفتند . شاپورشاه كه چنين ديد ، بر روى زين از جاى بجست و سر هر دو نگاهبان را در دست گرفت و ايشان را به خوارى بر زمين افكند .
چون هر دو نگاهبان بر زمين افتادند و كشته شدند ، شاپورشاه و همراهش شتابان برفتند .
گريختن شاپور از روم و رسيدن به ايران زمين
و بدين سان شاپور و كنيزك با شادى به سوى ايران زمين روى نهادند و شب و روز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 869
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٦٩