سوگند خورد و گفت : هرگز راز تو را به كسى نگويم و از اين سخن برترى نجويم . آنگاه شاپور همهء راز خود را با او بگفت و هيچ چيزى را نهان نساخت . سپس به دو گفت : اكنون چون از من فرمان ببرى و دل خود را با اين راز گروگان سازى ، سرت از همهء بانوان برتر خواهد شد و گيتى به زير پايت در خواهد آمد . پس بايد كه به هنگام نان خوردن شير گرمى بيآورى و با هيچكس در اين باره سخن نگويى و اين پوست خر را با شير خيس گردانى . بدان كه پس از من اگر چه ساليانى بگذرد ، هر خردمندى در اين باره سخن خواهد گفت و اين پوست در گيتى افسانه گردد . كنيزك كه چنين شنيد ، از آن پس پيوسته نهانى از هر كسى شير گرم مىخواست و جامى از آن بر روى آتش مىگذاشت و سپس نهانى و بىاين كه هيچ سخنى در اين باره با كسى بگويد ، آن را به نزديك شاپور مىبرد . دو هفته بر اين كار بگذشت و سرانجام همهء آن پوست خر به شير آغشته گشت و شاپور با دلى پر از درد و تنى پر از خون از آن پوست بيرون آمد « 1 » ، پس به آن كنيزك رازدار گفت : اى نيكساز پاك و بينا دل ، اكنون بايد چارهاى ساخت و همه گونه انديشيد تا بتوانيم از اين سرزمين روم - كه هرگز بر چنين سرزمينى آفرين مباد - بگذريم . كنيزك كه چنين شنيد ، به دو گفت : بدان كه فردا پگاه ، اين بزرگان به سوى جشنگاه مىروند . در روم جشنى به پا خواهد شد كه زن و مرد و كودك براى آن به بيرون شهر روند . پس چون كدبانو از براى رفتن به آن جشن خرّم از شهر به دشت برود ، خانه تهى مىشود . آنگاه من چارهاى مىسازم و از هيچ گزندى نمىترسم و دو اسپ و دو گوپال و تير و كمان را با روشن روانى به پيش تو مىآورم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 868
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٦٨
هامش
( 1 ) - صاحب مجمل التواريخ و القصص روايتى همچون حكيم فردوسى در اين باره ذكر كرده است . ص 67 - 66 . ليك گرديزى معتقد است كه شاپور از زن قيصر خواست تا او را رها كند . زين الأخبار ، ص 72 . طبرى روايت مىكند كه : « شبى نگهبانان رومى شاپور غافل ماندند و جمعى از اسيران اهواز نزديك وى بودند و [ شاپور ] به آنها گفت تا از مشكهاى روغن زيتون كه آنجا بود ، بر آن پوست خشكيده بريزند . و بريختند و پوست ، نرم شد و از آن درآمد . » تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 605 . نيز ن . ك . مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 514 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 305 - 303 .