ديدار و فرّ و نشست ، خود شاپور شاهنشاه است . قيصر كه چنين شنيد ، خيره ماند و چشمش از ديدن روى او تيره گشت . پس نگاهبانى در آنجا بايستاند و با هيچكس در بارهء آن راز سخن نگفت . چون شاپور شاه مست شد ، قيصر او را نگاه داشت و ناگهان نگاهبان بيآمد و او را گرفت و گفت : شگفتا ، تو شاپور - پسر نرسى - هستى . پس او را به سراى زنان برد و دست او را ببست . براستى كه هيچكس با مردانگى خود از دام رنج و سختى رها نشد . چون زين مايه دانش نيآيد به بر * چه بايد شمار ستارهشمر آنگاه در كنار آن شاپور مست شمالهاى بيافروختند و او را به زارى در پوست خر « 1 » بدوختند . هر كسى با آگاهى از اين كار مىگفت : براستى كه اين شوربخت پيوسته پوست خر را مىجُست و بخت خود را رها ساخت . شاپور بدبخت را بىدرنگ به خانهاى تنگ و تاريك ببردند و او را در آنجا انداختند و در خانه را با كليد ببستند و كليد را به كدبانوى آن خانه دادند . نگاهبان به آن زن گفت : او را چندان نان و آب بده كه جانش زود از تن بيرون نشود تا اگر پس از چندى باز هم زنده بماند ، شايد ديگر ارج تخت و تاج را بداند و ديگر كسى كه قيصرنژاد نيست ، به ياد تخت قيصر نيافتد . زن قيصر نيز كه در جاى ديگرى در آن ايوان مىنشست ، در آن خانه را ببست و كليد خانه را به گنجور ماهرخ برگزيدهء خود - كه نژادش به ايرانيان مىرسيد و همهء پدرانش را به ياد داشت - سپرد . از سوى ديگر ، قيصر در همان روز سپاه خود را از روم به سوى ايران براند و شاپور را بسته در پوست خر در همانجا بگذاشت . چون قيصر به نزديك ايوان شاپور رسيد ، زود تيغ كين بركشيد . روميان بسيارى از زن و مرد و كودكان ايرانى را در بند آوردند و هيچ چيزى در ايران برجاى نگذاشتند . هيچكس نبود كه به يارى ايرانيان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 866
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٦٦
هامش
( 1 ) - برخى پوست گاو گفتهاند . ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 304 - 303 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 252 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 514 .