گوهرهايى بار كرد و سى شتر را نيز از ديبا بار نهاد و پر از انديشه از آن سرزمين آباد به روم رفت . چون به آنجا رسيد ، در نزديكى شهر ، روستايى بديد كه هم دهگانان و هم شهريان از آن بهرهمند بودند . پس به خانهء مهترى برفت و از او پرسيد كه : آيا مرا در اينجا جايى هست ؟ مهتر بر او بسيار آفرين بكرد و گفت : ما هيچ ميهمانى همچون تو نيابيم . شاپور آن شب را در آنجا بود و بخورد و چيزهايى ببخشيد . دهگان نيز بر او آفرين بكرد . چون سپيده برآمد ، شاپور بنه برنهاد و همچون باد به سوى خانهء قيصر آمد . چون به آنجا رسيد ، به نزديك سالار بار رفت و بر او آفرين بكرد و بشارهايى برايش ببرد . سالار بار از او بپرسيد و گفت : برگوى كه كيستى كه اين چنين روى و شاخ شاهان را دارى ؟ شاپور گفت : من پادشاه نيستم يكى از مردمان پارسى پارسا هستم كه براى بازرگانى از شهر جَز « 1 » برفتم و كاروانى از خز و جامههاى ريسمانى آوردهام . اكنون به اين بارگاه آمدهام تا مگر مرا به نزد قيصر راه بگشايند تا هر گوهر و جنگ افزارى را كه از اين بارها سزاوار مىداند ، از اين چاكر بپذيرد و به گنج بسپارد تا من نيز بدان شاد باشم . هرچه هم كه بماند ، به زر و سيم بفروشم . در اين راه به قيصر پناه مىبرم و سپس هر آنچه مىبايد از روم مىخرم و به سوى سرزمين آباد خود در ايران مىبرم . سالار بار كه چنين شنيد ، از آن درگاه برخاست و به پيش قيصر آمد و اين سخن را بگفت . سپس بفرمود تا پرده را برداشتند و او را از پيش در به نزد قيصر آوردند . چون شاپور به نزديك قيصر رسيد ، چنان كه سزاوار بود ، او را آفرين بكرد . قيصر به شاپور پهلوان بنگريست و دل و ديدهء خود را به آن همه خوبى او سپرد . پس بفرمود تا خوان و مِى بيآوردند و همهء كاخ و ايوان را بيآراستند . در همان هنگام مرد ايرانى بيداد و شومى كه در روم و در نزد قيصر بود ، به دو گفت : اى سزاوار ، سخنى را از من به راز بشنو . بدان كه اين مرد بازرگان نامور كه ديبا به دينارگان مىفروشد ، با اين گفتار و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 865
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٦٥
هامش
( 1 ) - جَز جايگاهى در ناحيه زايندهرود و يا نزديك آباده فارس بوده است . ر . ك . مستوفى ، نزهت القلوب ، ص 51 شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشه جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده جز .