تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
رفتن شاپور به روم و قيصر روم به پوست خر دوختن ، او را روزى شاپور با آن كه او را تاج و گنج بود ، دل خود را از سرنوشت در رنج داشت . چون سه پاس از شب تيره بگذشت ، بفرمود تا ستاره‌شناس به پيش او آيد . ستاره‌شناس نيز آرامش و خواب را رها ساخت و با ستاره‌ياب بيآمد . پس با روشنى در قلب الأسد - كه نمايندهء پيروزى هميشگى است - نگاه كرد تا ببيند كه آيا به پادشاه بدى خواهد رسيد يا اين كه فرّهء ايزدى او افزوده خواهد گشت . چون بديد ، به دو گفت : اى پادشاه روشندل و پارسا ، بدان كه كارى با رنج و درد در پيش است كه كسى را ياراى ياد كردن آن به پيش تو نباشد . شاپور كه چنين شنيد ، گفت : اى مرد دانندهء راهجوى ، بگو تا چه چاره‌اى هست تا اين بد از من بگذرد و اختر بد مرا به زير نيآورد ؟ ستاره‌شناس گفت : اى شهريار ، كدام خردمند يا جنگاورى مىتواند با مردانگى يا دانش از اين گردش چرخ ناپايدار و سرنوشت رهايى يابد ؟ هرچه بودنى است ، بىگمان خواهد شد و ما را توان پايدارى در برابر سرنوشت نباشد . شاه گرانمايه كه چنين شنيد ، به دو گفت : دادارى كه اين آسمان بلندگَردان و توانايى و ناتوانى مرا بيآفريد ، پناه ما از هر بدى باشد . شاپور از آن پس در پادشاهى خود داد بگسترد و چندى بىهيچ رنجى ، به شادى گذراند . چون همهء سرزمينش ازو آباد شد ، آرزو كرد كه به روم آيد و قيصر سرافراز را با آن سپاه و گنج و نيرويش ببيند . پس آن راز و انديشهء خود را با دستور خود كه پهلوانى دادگر و خردمند بود ، بگشود . ليك با هيچكس ديگرى در اين باره سخن نگفت . به دو گفت : اين پادشاهى را با دادگرى بداريد و از داد شاد باشيد . آنگاه دَه كاروان پر مايه شتر بخواست كه بر هر كاروان ، يكى ساربان باشد . سپس آنها را با ديبا و