تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 860

مساهمون:

ص٨٦٠

يافت . آن مرد هوشيار و بينا دل او را از دهليز سراپرده به پيش شاپور شاه پهلوان برد . دايه در پيش شاپور زمين را ببوسيد و هر آنچه از مالكه شنيده بود ، به او بگفت . شهريار ايران از شنيدن گفتار او شاد شد و بخنديد و هزار دينار و دو دستبند و يك گردنبند و افسر و چادرى بافته شده از ديباى چين به دو بداد و گفت : با آن ماهروى سخنان خوب فراوانى بگوى . او را بگوى كه شاپور گفت : سوگند به خورشيد و ماه و به كستى « 1 » زردشت و به فرّ و تاج كه هر چيزى كه از من بخواهى و اگر از پادشاهى من نيز بكاهى ، آن را روا دارم و گوش تو هيچ سخن بدى از من نخواهد شنيد و از كنار تو جدايى نمىجويم و آن را به فرمان يزدان با تخت و تاج و گنج و سپاه خريدارم . چون دايه پاسخ شاپور را بشنيد ، بىدرنگ از سراپرده به دژ شتافت و آنچه را شنيده بود ، به آن سرو سيمين بگفت و او را آگاه كرد كه ديگر ناهيد جفت خورشيد گشت . آنگاه در بارهء بالا و ديدار شاپورشاه كه ديده بود ، با او سخن راند . بر دست شاپور دادن مالكه ، دژ طائر و كشته شدن طائر چون خورشيد از سوى خاور تاج خود را بنمود و گل زرد بر روى زمين به رنگ ساگ درآمد ، مالكه كليد خورشخانه و جاى خُمهاى نبيذ را از گنجور و دستور بگرفت . آنگاه براى همهء مهتران و پهلوانان و سران جنگى خوراكها و نبيذ و گل نرگس و شنبليد بفرستاد . سپس چمانى « 2 » را پيش خواند و به چرب زبانى با او سخنان فراوانى براند و گفت : امشب اين تو هستى كه باده مىدهى . پس به طائر بادهء

هامش
( 1 ) - كستى به كمربند مخصوص زرتشتيان گفته مىشود .
( 2 ) - چمانى به پارسى به معناى ساقى است .