انديشهاش نوايى نگيرد . اگر دوستت تو را گشاده روى ببيند ، رنگ و بوى شاهى تو افزوده گردد « 1 » . ليك با دشمنانت اخمناك باش و چهرهء خود را به دشمنان ، بىرنگ دار . هر آنچه مىخواهى به تهيدستان ببخش زيرا كه گنج تو سزاوار تهيدستان است . تا مىتوانى جان و دل خود را از رشك دور ساز چرا كه رشك براى تو سرشك گرم و خونين خواهد آورد و هر گاه كه پادشاهى رشك بيآورد ، مردم پارسا بر او نكوهش كنند . و بدين گونه چون دبير فرّخ اين اندرزهاى شاه را بنوشت ، دستورش آنها را بيآورد و در پيش او نهاد . آنگاه اورمزدشاه آه سردى كشيد و رخسار لآلگونش همچون برگ زرد گشت « 2 » و درگذشت « 3 » چون رخسار رنگين شاه به رنگ زر درآمد ، گيتى در
هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1558 ، بيت 80 آمده :
اگر دوست باشد ترا تازه روى * بيفزايدش نازش و رنگ و بوى
ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 205 بيت مزبور به صورت زير آمده كه صحيح مىباشد :
اگر دوست يابد ترا تازه روى * بيفزايد اين نام را رنگ و بوى
( 2 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1558 ، بيت 86 آمده :
جهاندار بر زد يكى باد سرد * شد آن لعل رخسار چون برگ سرد
ليك در نسخهء بروخيم ، ج 7 ، ص 2014 در مصراع دوم بجاى « سرد » ، « زرد » آمده كه صحيح مىباشد .
( 3 ) - ذكر چند نكته در مورد هرمزد اول ، با اهميت است : الف - هرمز در زمان سلطنت پدرش - شاپور - از سوى او به فرمانروايى خراسان رسيد . پس به آنجا رفت و با هياطله جنگيد و بر آنان چيره شد و ايشان را به پرداخت باژ وادار ساخت و در سراسر مرز آنان سنگى سترگ نهاد كه از آن نگذرند . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 288 286 گرديزى ، زين الأخبار ، ص 68 . طبرى روايت مىكند كه چون هرمز در اقدامات خود در خراسان ، استقلال نشان داد ، فتنهگران براى شاپور اين توهّم را ايجاد كردند كه هرمز خيال پادشاهى دارد و اگر او را به نزد خود بخواند ، نخواهد آمد . ليك چون اين خبرها به هرمز رسيد ، هرمز به خلوت رفت و دست خود را بريد و آن را در پوششى نهاده ، به سوى شاپور فرستاد و براى او نوشت كه دست خود را از آن سبب بريد كه تهمت را از خود بردارد . زيرا آيين آن زمان چنان بود كه شخص ناقص نمىتوانست پادشاهى كند . گويند چون نامه و دست بريده به پيش شاپور رسيد ، دلش سخت بسوخت و به هرمز نوشت كه اگر همهء اعضاى تنش را نيز ببُرد ، هيچكس را بجز او به شاهى بر نخواهد گزيد . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 595 - 594 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 900 - 897 . ليك ثعالبى از اين جريان هيچ ذكرى نكرده و آورده كه چون شاپور ، هرمز را به نزد خود خواند ، بدانجا رفت و شاپور از آمدن او شادمان شد . همان ، ص 286 . ب - در كارنامه اردشير بابكان آمده است كه چون هرمز به شاهى رسيد ، توانست به ايران وحدت ببخشد و از روم و هند باژ و ساو بگرفت و قيصر روم و فرمانرواى كابل و شاه هند و خاقان ترك و ديگر شاهان براى درود به درگاه او آمدند . بخش سيزدهم ، بند 21 - 19 ، ص 215 - 214 . ج - گويند هرمز در زمان پادشاهى خود ، مانى را كه از ايران رفته بود ، خواسته و در كاخ خود در دستگرد پناه داد و نوازش كرد . مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 395 . ليك دينورى در يك خبر اشتباه ، هرمز را كسى مىداند كه مانى و پيروانش را بكشت . الأخبار الطوال ، ص 74 - 73 . نيز ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 20 . د - براى هرمز القابى همچون دلير ، مردانه ، سركش و پهلوان ذكر كردهاند و گويند اين القاب از آن رو به هرمز داده شد كه بسيار دلاور و جنگ آزماى بود و سم اسبانش را به خون دشمنان رنگين مىكرد و سر دشمنان را بسان سرپوش بر نوك نيزه مىزد . ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 288 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 155 خوارزمى ، مفاتيح العلوم ، ص 101 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 244 مجمل التواريخ و القصص ، ص 418 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 512 . ه - بناى شهرهاى رامهرمزد در خوزستان و نيز دستگرد ( دسكره ) ميان بغداد و خوزستان به هرمز منسوب است . ر . ك . رساله شهرهاى ايران ، بند 46 در متون پهلوى ، ص 68 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 106 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 288 اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 47 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 244 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 64 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 197 . و - تصوير هرمز در كتاب صور ملوك بنى ساسان بدين گونه بوده : پيراهن وشى كردهء سرخ ، شلوار سبز ، تاج سبز در طلا نهاده ، با نيزهاى به دست راست و سپرى در دست چپ و سوار بر شير . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 47 . ز - ثعالبى در وصف او مىنويسد : « در دادگرى از اردشير و شاپور پيروى كرد . » تاريخ غررالسير ، ص 288 . حمزه اصفهانى در بارهء هرمز مىنويسد : « در صورت و قامت به نياى خود - اردشير - مىمانست و در نيرومندى و جرأت و پر دلى به غايت بود اما تدبير و كاردانى نداشت . » همان ، همان صفحه . ح - برخى از سخنان هرمز بر جاى مانده است . ر . ك . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 245 .