تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
كجا آن خردمند كنداوران * كجا آن سرافراز جنگى سران همه خاك دارند بالين و خشت * خنك آن كه جز نام نيكى نهشت نشان بس بود شهريار اردشير * چو از من سخن بشنوى يادگير سپردن اردشير ، كار پادشاهى را به شاپور چون ساليان زندگى اردشير - آن شاه بيدار - به هفتاد و هشت رسيد ، بيمار گشت . بدانست كه ديگر مرگ نزديك شد و آن برگ سبز ، زرد خواهد شد . پس به شاپور بفرمود تا به پيش او برود . آنگاه او را بيش از اندازه پند بداد و گفت : اين پيمان مرا به ياد بسپار و همهء گفتار بدگويان را همچون باد بدان . چون سخنانم را بشنيدى ، آنها را به انجام برسان . باشد كه ارزشمند را از بىارزش بازشناسى . من گيتى را با شمشير داد خود راست كردم و مردم نژاده را ارج نهادم . ليك چون همهء گيتى از آن من گشت ، زندگانيم بكاست . اكنون پس از آن همه رنجهاى بسيار كه برديم ، گنجها افزون گشت . از اين پس اين گنج و ناز و آرامش در پيش شما خواهد بود . ليك بدان كه در پيش هر فرازى ، نشيبى خواهد بود . چنين است كردار گردان سپهر * گهى درد پيش آردت گاه مهر گهى بخت گردد چو اسپ شموس * به نعم اندرون زفتى آردت بؤس روزگار اسپى تاخته و سرش را از نيكى برافراخته است . ولى اى پسر ، بدان كه اين سراى فريب ، هرگز تو را بىترس و بيم ، پيوسته شادمان نخواهد داشت . پس چون بخواهى كه روزگارت به بد نگذرد ، نگهدار تن و خِرد خود باش . چون شهريارى بر كيش باشد ، ديگر پادشاهى و كيش با يكديگر برادر گردند . نه كيش ، بىتخت شاهى بر پاى خواهد بود و نه شهريارى ، بىكيش بر جاى مىماند . كيش و پادشاهى ، دو بنيادى هستند كه در يكديگر بافته شده‌اند . نه كيش از پادشاه