يافتهايم و هرگز مباد كه پيمانت را بشكنيم . اين تو بودى كه راه بدسگالان و دشمنان ما را از چين و هند ببستى . ديگر تاراج و جنگ و جوش از ميان رفت و آواى كوس دشمن به گوش كسى نمىرسد . جاودان روشن روان باشى و هميشه سر و كار تو با موبدان باد . براستى كه هيچيك از شاهان به خردمندى تو نباشند و هيچ انديشهاى از خِرد تو نگذرد . چنان بنيان داد را در ايران بيافكندى كه فرزندان ما نيز از آن داد ، شاد باشند . در سخن گفتن به جايى رسيدى كه از خِرد تو مردان كهن ، نو شدند . همهء كسانى كه در ميان اين انجمن ، نژاده هستند ، از تو و داد تو شادمانند . از گفتار توست كه خِردها فزون گشت و گيتى از ديدار روى تو روشن شد . تو براى بخت و تخت و تاج شاهى همچون جامهء شاهوار ايزدى هستى . گيتى هيچ شاهى را چون تو به ياد ندارد . پس همچنان شاد و مهربان و دادگر بمانى . گيتى از شكوه و فرّ تو در زينهار است و خوشا كسى كه به زير سايهء پَر توست . هميشه جايت بر تخت شاهى و گيتى به زير فرمان و خواست تو بادا . الا اى خريدار مغز سخن * دلت برگسل زين سراى كهن كه او چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد اگر شهريارى و گر پيش كار * تو اندر گذارى و او پايدار چه با رنج باشى چه با تاج و تخت * ببايدت بستن به فرمان رخت اگر زاهنى چرخ بگزايدت * چو گشتى كهن نيز ننوازدت چو سروى دلاراى گردد به خَم * خروشان شود نرگسان دژم هم آن چهرهء ارغوان زعفران * سر مردم شاد گردد گران « 1 » بخسپد روان هر كه بالا بجفت * تو تنها ممان چون كه همراه رفت اگر شهريارى اگر زيردست * بجز خاك تيره نيابى نشست كجا آن بزرگان با تاج و تخت * كجا آن سواران پيروز بخت
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 813
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨١٣
هامش
( 1 ) - در نسخهء بروخيم ، ج 7 ، ص 1994 « نخسپد » آمده است .