تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢

فرمان او بسته‌دارى و هرگز روان خود را از پيمانش نپيچى . چون او را با دادگريش نگاهبان خودت ببينى ، همچون جان خويش بر او مهربان باشى . بدان كه اندوه پادشاهى براى شاه است . پس اگر شاهى بداند كه از سوى كارداران و سپاهيانش بر كشورش رنج مىرسد و باز هم دادگرى پيشه نسازد ، همانا كه او شاه نيست و تاج شاهى بر او سزاوار نمىباشد . چنين كسى فرمان شاهنشاهى را سياه كرده و از آن پس او را فرّهى نخواهد بود . شهريار بيدادگر را همچون شير درّنده‌اى در مرغزار بدان . همچنين زيردستى كه فرمان شاه را با رنج و كوشش نگاه ندارد ، زندگانيش با درد و رنج خواهد شد و چندان در اين گيتى نخواهد ماند . پس اگر تو را بهترى و مهترى مىبايد ، بدان كه آنها را با زفتى « 1 » و برترىجويى بدست نخواهى آورد . دل زيردستان ما شاد و گيتى به داد ما آباد بادا . ستودن خرّاد ، اردشير را آنگاه چون اردشير شاه بر تخت بنشست ، پير مردى به نام خرّاد - كه روان و زبانش پر از داد بود - به پيش تخت او رفت و به دو گفت : اى شهريار ، تا روزگار بر جاى است ، جاويد باشى . هميشه شاد و پيروز بخت زندگانى كنى و كشور و تاج و تخت به تو شادمان باشند . تو ديگر به جايى رسيدى كه مرغ و ددگان نيز در پيش تخت تو رده بر مىكشند . تو بزرگ سراسر گيتى و سرافرازترين كس بر همهء مهتران تاجور هستى . چه كسى را ياراى ستودن داد توست ؟ همانا كه بنياد تو بر داد و بزرگى بوده است . پس همگى آفرين خود را مىافزاييم و خداى گيهان را نيايش مىكنيم كه در روزگار تو زنده هستيم و در هر كار براى تو نيك انديشيم و اين ديدار و چهره و گفتار خوب و مِهر تو را خريداريم . تو بىهيچ بيمى زندگانى كن زيرا كه ما از تو زينهار

هامش
( 1 ) - زفتى به پارسى به معناى بخل است .