سپاهيان و زيردستان دادخواه به ايشان آباد هستند . دبيران همچون پيوند جان من هستند و بر نهان من پادشاه مىباشند . چون كاردارى به سوى كشورى مىرفت ، شاه به دو مىگفت : درم را در نزد خود خوار بدار و بدان كه هرگز نبايد مردم را به گنج بفروشى . زيرا كه اين سراى سپنجى براى هيچكسى نمىماند . همواره راستى و فرزانگى بجوى و آز و ديوانگى از تو دور بادا . از خويشان خود هيچكس را بدانجا مبر و همين سپاهيانى كه تو را دادم ، برايت بس باشند . هر ماه به تهيدستان درم ببخش ليك به بدانديشان چيزى مده . آگاه باش كه اگر كشور را با دادگرى آباد بدارى ، تو نيز از آن داد ، آباد و شاد خواهى ماند . ولى اگر هيچ تهيدستى با بيم بخوابد ، همانا كه جان خود را به زر و سيم فروخته باشى .
هر كسى كه به دادخواهى يا براى كارى شايسته به درگاه شاه مىرفت ، استواران شاه به نزدش مىرفتند و از او در بارهء كارداران مىپرسيدند كه : آيا ايشان دادگرند يا آز مىورزند و چه كسى از براى ايشان با درد مىخوابد ؟ ديگر آن كه : دانايان شهر چه كسانى هستند ؟ ديگر اين كه : از پيران گرانمايه و پارسا چه كسى سزاوار درگاه پادشاه است ؟ زيرا كه شاهنشاه مىگويد : بجز مردم دانشمند و يادگير ، مباد كسى كه از رنج و گنج من شاد باشد . زيرا هيچكسى از مردان دانا و پير نيكوتر نيست . من خواستار كارآزمودگان و نيز جوانان پسنديده و بردبار هستم . همانا كه سزاوار باشد كه جوانان دانا و دانشپذير به جاى پيران بنشينند .
هر گاه كه سپاه شاه براى جنگ به جايى مىرفت ، اردشير خِرد و انديشهء درنگ را با خود يار مىساخت . فرستادهء پير و خردمند و دانشمند و يادگيرى را برمىگزيد و با چرب زبانى و به آيين پيامى مىداد تا به بيداد جنگ نكنند . و بدين سان آن فرستاده كه از همهء رازهاى دشمن آگاه بود ، به نزد دشمن مىرفت . اگر دشمن ، خِرد در سر داشت و اندوه و رنج و بدى را بد مىدانست ، سخنش را مىپذيرفت و از براى آن از شهريار ، جامهء شاهوار و گشادنامه و فرمان و يادگار مىگرفت . ليك اگر باز هم آهنگ جنگ داشت و در دلش كينه و در جگرش جوش خون بود ، پس اردشير به همهء
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 805
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٥