تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
نيز كه ديگر از آموختن به ستوه آمده بود ، به همراه چند كودك ديگر با چوگان و گوى به آن ميدان شاه درآمد . در همان هنگام اردشير هم با يك كمان و دو چوبهء تير در دست ، به همراه سپاهيانش از نخچيرگاه به ميدان آمد . چون اردشير با موبدان موبد تيز هوش خود به نزديكى ميدان رسيد ، يكى از آن كودكان چوگان را به تيزى بزد و گوى به نزديك شاه افتاد . ليك هيچيك از آن كودكان از پسِ گوى نرفتند و همگى ناكام برجاى بماندند . ناگهان اورمزد از ميان ايشان همچون باد به پيش اردشير شاه شتافت و گوى را از پيش نياى خود برداشت . همهء سپاهيان ازو پر از گفتگو گشتند . آنگاه چنان خروشى برآورد كه آن شاه بيدار بخت به دو خيره گشت . اردشير كه چنين ديد ، به آن موبد گفت : اى پاك زاد ، بنگر كه تا او از چه كسى نژاد دارد ؟ موبد از هر كه پرسيد ، هيچكس او را نشناخت و همگى خاموش ماندند . پس شهريار به آن موبد فرمود كه : او را از روى زمين بردار و به نزد من آور . موبد برفت و آن كودك را از خاك برگرفت و به پيش آن شاه آزاد مرد ببرد . پس شاه به آن كودك گفت : اى كودك گرانمايه ، تو را از نژاد چه كسى بايد شمرد ؟ ناگهان كودك به آواى بلند گفت : نام و نژاد مرا نبايد نهفت . من پسر شاپور هستم . همو كه پسر توست . من از فرزند مهرك زاده گشته‌ام . شاه گيتى از او در شگفت گشت و بخنديد و در انديشه فرو رفت . در دل گفت : اين سرنوشت بود و بيش از اين نبايد اندوه به دل راه دهم . پس شاه بفرمود تا شاپور به پيش او برود . آنگاه بيش از اندازه از او بپرسيد . شاپور از آن كار بترسيد و دلش پر از درد و رخسارش زرد گشت . ليك اردشير به او بخنديد و گفت : اين راز را از من پنهان مدار . اين پسر از هر كه باشد ، رواست . زيرا مىگويند اين بچّهء پادشاه است . شاپور كه چنين شنيد ، به دو گفت : جاويد باشى . بدان كه او از پشت من است و نام او - كه همچون لاله‌اى درخشان در ميان فرزد است - اورمزد مىباشد . او را چندى از شهريار نهان داشتم تا برومند گردد . آن گرانمايه از پشت من و دختر مهرك است وبىگمان پسر من مىباشد . آنگاه شاپور چندى در بارهء آن آب و چاه براى پدر سخن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 802 | حكيم أبو القاسم الفردوسي