به داد خود آباد ساخت . اردشير در هرجا كارآگاهانى را داشت تا از كارها و سخنان آگه شوند . چون توانگرى ، نادار مىشد ، شهريار از آن آگاه مىگشت و چنان كه مىبايست كار او را مىساخت و ديگر روزگارش تيره نمىماند . او را زمين كشاورزى و خانه و كنيز و زيردست مىداد و چنان كه بايسته بود ، كار او را مىآراست تا هيچكسى نيز از آن كار آگه نگردد . كودك او را نيز - اگر شايستگى داشت - به فرهنگيان مىسپرد . در هر برزنى دبستان و آتشكدهاى بود . اردشير نمىگذاشت كه هيچكس نيازمند باشد . مگر كسى كه سختى و نياز خود را پنهان مىداشت . در دادگرى آزرم هيچكس را نمىجست . از داد او همهء گيتى آباد و دل زيردستانش به دو شاد بود . جهاندار چون گشت با داد جفت * زمانه پى او نيارد نهفت اكنون به چارهء آن آزاد مرد بنگر كه در نيكنامى چه بنيانى نهاد . اردشير كارآگاهان خردمند و بيدارى به گِرد گيتى فرستاده بود تا اگر در جايى زمينى ويران يا اين كه آب رودهايش كم بود ، خراج را از آن سرزمين بردارند و زمين ايشان را به خوارى رها نسازند . اگر كه دهگانى تنگ دست بود و كارش نابسامان گشته بود ، او را از گنج شاه ، ابزار و چهارپا مىدادند و نمىگذاشتند كه از آنجا برود « 1 » . اينك اى شهريار ، اين سخن را از دانا بشنو و گيتى را اين گونه آباد بدار . اگر مىخواهى كه از رنج آزاد و بىآزار باشى و بىهيچ رنجى ، گنج بيآكنى ، پس بىآزارى زيردستان را برگزين تا از براى اين دادگرى از هر كسى آفرين بيابى .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 808
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٨
هامش
( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1541 ، بيت 427 آمده :
بدادى ز گنج آلت و چارپاى * نماندى كه پايش نرفتى ز جاى
ليك در نسخهء مسكو ، ج 7 ، ص 179 در مصراع دوم بجاى « نرفتى » ، « برفتى » آمده كه صحيح مىباشد .