زار و گريان مىكنم « 1 » . آنگاه اردشير چندين سوار را به همراه يك مرد جوينده و كينهدار به جهرم فرستاد . ليك چون دختر مهرك از آمدن ايشان آگاه شد ، از خانهء مهرك بگريخت و در گوشهاى بنشست . به دهى رفت و در خانهء مهترى جاى گرفت و آن مهتر نيز او را گرامى داشت « 2 » . آن دختر خردمند و با زيب و فرّهى نيز بسان سرو سهى بباليد چنان كه در آن سرزمين هيچ همتايى براى او نبود و هيچكسى همچون او سروبالا نبود . به زنى گرفتن شاپور ، دختر مهرك را اكنون سخن كار دختر مهرك را با شاپور پهلوان و شمشيرزن بشنو . چون روزگارى چند بر اين بگذشت ، اختر شهريار ايران فروزان گشت . روزى اردشير شاه ، پگاه با شاپور خردمند به شكار رفت . سواران به هر سو تاختند و دشت را از نخچير تهى ساختند . در همان هنگام از دور ، جاى فراخى پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ پديدار شد . شاپور كه آنجا را بديد ، به سوى آن دِه بتاخت و در پيش خانهء مهتر آن ده فرود آمد . آنگاه شاپور جوان به درون آن باغ انبوه و سبز برفت . در آنجا دخترى بسان ماه بديد كه دولى « 3 » از چرخ به چاه انداخته بود تا آب بكشد . چون آن ماهرخ روى شاپور را بديد ، بيآمد و بر او آفرين كرد و گفت : اى شاه ، همواره شاد و خندان و بىگزند باشى . اكنون بىگمان اسپت تشنه است و آب اين دِه يك سره شور است . ليك در اين چاه ، آبى سرد و خوش است . پس بفرما تا من آب بكشم . شاپور كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى ماهروى ، چرا از براى اين كار خود را رنجه مىدارى ؟
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 799
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٩
هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش يازدهم ، بند 10 - 1 ، ص 209 - 208 .
( 2 ) - در كارنامه اردشير بابكان آمده است كه دختر مهرك 3 ساله بود كه دهقانان او را به نهان بيرون آوردند و به مرد برزگرى سپردند كه بپرورَد . بخش يازدهم ، بند 11 ، ص 209 . ليك اين امر صحيح نمىباشد ، چرا كه از زمان كشته شدن مهرك روزگار زيادى گذشته بود .
( 3 ) - دول همان دلو را گويند كه با آن از چاه ، آب كشند .