نوكرانى به همراه من هستند كه از اين چاه بىبُن ، آب سرد را بيرون كشند . كنيزك كه چنين شنيد ، روى خود را از شاپور جوان بپوشيد و از آنجا دور شد و در پيش جويى بنشست . پس شاپورشاه به نوكرى بفرمود كه : تشتى بيآور و از اين چاه ، آب بكش .
ريدك كه چنين شنيد ، دوان بيآمد . در آنجا ريسمان و دول و چرخ روان بود . چون آن دول در چاه ، پر از آب شد ، روى ريدك پر از چين و اخم گشت و نتوانست آن دول گران را از چاه بيرون آورد . شاپورشاه با ديدن اين كار تيز دويد و به آن ريدك گفت :
اى نيم زن ، مگر نه اين كه آن زن چنين دول و چرخ و ريسمانى را داشت و آن همه از چاه ، آب مىكشيد ؟ ليك تو اين چنين دادخواه و پر از رنج گشتى . شاپور شهريار ، اين بگفت و ريسمان را از آن پيش كار بستد . ليك آن كار بر او نيز دشوار گشت . چون شهريار آن چنان از آن دول گران رنج ديد ، بر آن خوبرخ كه دولى به آن سنگينى را بيرون مىكشيد ، آفرين بكرد و [ با خود انديشيد كه : ] همانا كه او از نژاد كيان است .
سرانجام شاپور آن دول را بيرون كشيد . كنيزك كه چنين ديد ، به پيش او آمد و با مهربانى بر او آفرين بكرد و گفت : تا روزگار برجاى است ، جاويد باشى و هميشه خِرد ، آموزگارت باشد . براستى كه به نيروى شاپور - پسر اردشير شاه - بىگمان آب چاه همچون شير مىگردد . شاپور جوان كه چنين شنيد ، به آن دختر خوبروى گفت :
اى خوبگوى ، از كجا مىدانى كه من شاپور هستم ؟ دختر گفت : اين داستان را از لب راستگويان بسيارى شنيدهام كه شاپور پهلوانى با زور پيل است و به هنگام بخشندگى همچون درياى نيل مىباشد . سروبالا و رويين تن و در هر چيز مانندهء بهمن است . شاپور با شنيدن اين سخنان ، به دو گفت : اى ماهروى ، هر آنچه از تو بپرسم ، راست بگوى . مرا آشكار كن كه نژاد تو چيست ؟ زيرا كه بر چهرهء تو نشان كيانى مىبينم . دختر گفت : من دختر مهتر اين ده هستم و از براى آن است كه اين چنين خوب و دلاورم . ليك شاپور گفت : بدان كه هرگز دروغ در نزد شهرياران فروغ نگيرد . كشاورز را چنين دختر ماهرويى با اين زور و رنگ و بوى نباشد . كنيزك به دو گفت : اى شهريار ، هر گاه كه به جان ، زينهار و از خشم شاهنشاه ، داد بيابم ، هرچه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 800
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٨٠٠