تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 801

مساهمون:

ص٨٠١

را مىخواهى در بارهء نژاد خود به تو خواهم گفت . شاپور كه چنين شنيد ، گفت : بدان كه در بوستان ، كينهء دوستان نمىرويد . سخنت را بگوى و از من و اردشير - آن شهريار دادگر و نامور - هيچ بيمى در دل خود راه مده . پس كنيزك به دو گفت : به درستى بدان كه من دختر مهرك نوشزاد هستم كه مرد پارسايى مرا كه خردسال بودم بيآورد و به اين مهتر دِه سپرد . من نيز از بيم اردشير - آن شهريار نامور - اين چنين آبكش و پيش كار گشتم . شاپور كه چنين شنيد ، به پيش آن مهتر آمد و آنجا را از بيگانگان تهى كرد . آنگاه شاپور به آن مهتر كه در پيش او ايستاده بود ، گفت : اين دختر خوبچهر را به من بده و آسمان را بر اين كار گواه ساز . مهتر نيز به فرمان شاپور ، آن دختر را به آيين آتش پرستان به دو داد « 1 » . زادن اورمزد پسر شاپور از دختر مهرك چندى بر اين نگذشت كه آن سرو سهى همچون گل به بار آمد و باردار گشت . شاپور نيز او را از خانهء آن مهتر به ايوان خود برد و همچون بِهى تازه او را نگاهداشت . چون نُه ماه بر آن ماهروى بگذشت ، كودكى همتاى شاپور بزاد . گويى اسفنديار يا اردشير سوار و نامدار بازآمده بود . شاپور پادشاه نيز او را - كه همچون سروى در ميان فرزد « 2 » بود - اورمزد « 3 » نام كرد . هفت سال بدين گونه بگذشت و اورمزد در گيتى بىهمتا گشت . ليك او را از همه نهان مىداشتند و در هيچ‌جايى براى بازى رهايش نمىساختند . روزى اردشير به همراه شاپور نخچيرگير براى هفت روز به شكار رفت . اورمزد

هامش
( 1 ) - مشكور ، كارنامه اردشير بابكان ، بخش دوازدهم ، بند 24 - 1 ، ص 212 - 210 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 594 - 593 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 899 - 898 .
( 2 ) - فرزد سبزه‌اى است در نهايت سبزى و تازگى و ترى . بعضى گويند سبزه‌اى باشد كه در روى آبهاى ايستاده بهم مىرسد و در تابستان و زمستان ، سبز و خرّم مىباشد . برهان قاطع ، ماده فرزد .
( 3 ) اورمزد همان هرمزد است .