اردشير است . دستور به دو گفت : اى پادشاه ، همانا كه دلت به فرزندى او گواهى داد . ليك اردشير شاه به يكى از بندگان گفت : اى مرد بينا دل و يادگير ، به شادى با آن كودكان بمان و در هنگام چوگان ، گوى را به پيش من بيانداز . پس هر كه از آن كودكان با دليرى همچون شير به ميان سواران آيد و از پيش چشم من گوى را بيرون ببرد و هيچيك از آن انجمن را به چيزى نشمارد همو بىگمان فرزند پاك من و از نژاد و بر و يال و پيوند من مىباشد . آن بندهء شهريار به فرمان او برفت و گوى را بزد و به پيش سواران افكند . كودكان نيز از پس او همچون تير دويدند ، ليك چون به اردشير نزديك گشتند ، ناكام برجاى خويش بماندند . در همان هنگام شاپور از ميان ايشان به پيش آمد و گوى را از پيش پدر بربود و ببرد و چون دور تر شد ، آن را به كودكان سپرد . دل اردشير از ديدن آن كار چنان شاد شد كه گويى پيرى جوان گردد . سوارانش برفتند و شاپور را از خاك برداشتند و بر روى دست بگذاشتند . آنگاه شاهنشاه او را در بر گرفت و پيوسته بر يزدان دادگر آفرين بخواند . سر و چشم و روى او را ببوسيد و گفت : براستى كه چنين شگفتىاى را نتوان نهفتن . هرگز يادى ازو در دل نداشتم ، زيرا هميشه او را كشته مىپنداشتم . اينك كه يزدان او را از من در گيتى به يادگار گذاشت ، پس اگر كسى سر از خورشيد نيز برآورد ، ديگر نمىتواند از فرمان او بگذرد . آنگاه اردشير از گنج خود گوهر و دينار و ياكند گرانمايهء بسيار بخواست و بر شاپور زر و گوهر و مشك و شاهبوى بريختند چنان كه از آن همه دينار و گوهر سرش ناپديد شد و كسى چهرهء او را نديد « 1 » . اردشير بر آن دستور نيز گوهر افشاند و او را بر زيرگاه زر بنشاند و چندان خواسته به او ببخشيد كه همهء كاخ و ايوانش آراسته گشت . سپس بفرمود تا دختر اردوان نيز با شادى و روشن روانى به ديوان آيد . اردشير آن گناهِ كردهء او را ببخشيد و ماهش را از زنگار بزدود . پس از آن فرهنگيان و فرزانگان شهر را بيآورد و نوشتن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 796
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٦
هامش
( 1 ) - دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 70 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 589 - 588 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 890 - 889 .