اگر چه روزگار به شمشير ما راست شد و اندوه و رنج و بدى از ما بكاست ، ليك ساليان زندگى من به پنجاه و يك رسيد و گيسوانم كه به سياهى مشك بود ، به سپيدى كافور گشت . اكنون مرا پسرى دلآراى و پيروز و رهنماى مىبايد كه در پيشم بايستد . پدر بىپسر همچون پسرى است كه بىپدر باشد و هيچ بيگانهاى او را در برنگيرد . اين تاج و گنج من پس از من به دشمنم خواهد رسيد و از اين همه درد و رنج ، سود من تنها خاك گردد .
آن مرد بيدار و كهن كه چنين شنيد ، در دل گفت : اكنون ديگر هنگام سخن گفتن فرا رسيد . پس به اردشير گفت : اى شاه كهتر نواز و جوانمرد و روشندل و سرفراز ، اگر مرا به جان زينهار مىدهى ، اين رنج را از شهريار برخواهم داشت . شاه به دو گفت : اى مرد خردمند ، چرا بايد جان تو را رنجه سازم ؟ هرچه مىدانى ، بگوى و بر آنها بيافزاى زيرا كه هيچچيز از گفتار خردمند برتر نباشد . دستور به دو گفت : اى شاه روشندل و پاك انديش ، پيرايهدانى به نزد گنجور شاه بوده است . اكنون سزاوار باشد كه شاه آن را به نزد خود بخواهد . پس شاه به گنجور خود گفت : آن سپردهاى را كه او به تو سپرد ، اكنون خواستار گشته است . آن را به دو باز بده تا ببينيم كه چيست . باشد كه اين چنين انديشناك زندگانى نكنيم . گنجور آن پيرايهدان را كه از دستور گرفته بود ، به دو سپرد . شاه به دستور گفت : در اين پيرايهدان چيست و مُهر چه كسى بر آن است ؟ دستور گفت : اين خون گرم من است و شرمگاه من مىباشد كه از تنم بريده شده است . تو دختر اردوان را به من سپردى تا او را بكشم . ليك من او را نكشتم ، چون او را فرزندى در نهان بود و من از كردگار گيهان بترسيدم . نخواستم كه با فرمانبرى از تو آزرم خويش را بجويم و بىدرنگ شرمگاه خود را بريدم تا كسى از براى اين كار ، مرا بد نگويد و به من بدگمان نگردد . اكنون شاپور تو هفت ساله است .
هيچ شاهى فرزندى چون او ندارد و همچون ماهى بر آسمان است . او را - كه آسمان نيز از بختش شاد باد - با مهربانى شاپور نام نهادم . مادرش نيز در كنار او برجاى است
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 794
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٧٩٤